غرنامه..

نور صفه رو هی کم میکردم. ولی بازم چشامو اذیت میکرد. تا جایی ک رفتم دوباره کمش کنم دیدم صفره! ولی بازم چشام اذیت میشد..

زندگی هم همینجوریه.. از یه جایی به بعد هی از خوشی هات میزنی، هی کمشون میکنی ولی بازم اونی ک اذیت میشه تویی.. یه جورایی خسته شدم ازینکه اینقدر زندگیم تک بعدی شده. همش شده درس درس درس! چه بخونم چه نخونم هیچ وقت نمیتونم به برنامه هام برسم.. همیشه کلی درس تلنبار شده دارم. کلی امتحانِ میان ترم. کلی مبحث کنکوری.. کلی مبحث ک باید ب داداشم یاد بدم.. و اخیرا باید به یه بچه ی ششم ابتدایی ریاضی تیزهوشان هم یاد بدم..

تا کی باید درصدِ خوشی هامو کم کنم؟ من الان نرم پیانو یاد بگیرم پس کی برم؟ من الان نرم اسب سواری پس کی برم؟ الان نقاشی نکشم، الان نرم مسافرت، الان دلم دریا نخواد، الان دوستامو نبینم، الان، الان... پس کی؟!

گیریم ک رسیدیم به دو ماه بعد و حتی یکم بریم جلوتر رسیدیم به شهریور و همه چی خوب پیش رفت و بار و بندیل رو بستیم و رفتیم. بازم ک باید درس بخونم! خیلی بیشتر! خیییلی خیلی بیشتر حتی!

اوهوم..

این راهیه ک خودم انتخاب کردم..

ولی از دست خودم شاکیم..

میدونم حتی بعد از "رسیدن" هم وقت ندارم برا خیلی از چیزایی ک دلم میخواد.. شاید هم داشته باشم.. ولی بعضی چیزا رو باید همون لحظه ای ک دلت خواست انجام بدی! چون خواسته ها هم تاریخ انقضا دارن.. بعد ها هر چقدرم تلاش کنی دیگه اون لذتِ قبلی رو هیچ وقت به دست نمیاری..

در واقع میدونم مشکل چیه. و چه جوری میتونم حلش کنم. شایدم نمیدونم. ولی به هر حال نمیتونم کاری رو پیش ببرم. و حقیقتا خسته شدم..

جوری ک میتونم کلمه ی "خسته" رو تا عمقِ استخوون احساس کنم!

همین..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان