گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

سخته ولی ناممکن نیست..

خیلی دور نیست..

همین دو ماه بعد..

فقط دوماه.. فقط..

داشتم وبلاگ یکی از بچه ها رو میخوندم که رسیدم به اینجاش :

این ترم میخوام از امکانات خوابگاه بیشتر استفاده کنم خداییش خوابگامون عالیه...محوطش بزرگه دوچرخه داره ک میتونیم بازی کنیم تو محوطه...باشگاه والیبال فوتسال بدن سازی و کاراته زومبا ایروبیک..وهمه ی اینا تو خوابگاعه و ما ناز میریزیم و هی نمیریم و میگیم درس داریم من ترم دو بدن سازی میرفتم خ خوب بود هم مربیش قشنگ برنامه میدادو دستگاهتش کامل بود هم هیچ خرجی نداشت و همش با دانشگاه بود هم اینک وقتت نمیرف چون تو همون محوطه ی خوابگاه بود...

شاید شنا و اسب سواریم رفتیم اینا تو خود خوابگاه نیس ولی بازم واس دانشگاهه و تفریح خ خوبیه...

خیلی دلم میخواد منم..خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی... براهمون آدم باید رو قولش وایسته..بریم که بخونیم :))

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان