دوستی با مرامم آرزوست..

تنها نشستم تو حیاط دانشگاه. الان دقیقا از دستِ ۳ تا دوستمم ناراحتم.

قرار بود امروز که روز آخره ناهار رو بریم‌ بیرون. و اونقدر ادا و اطوار درآورن که رسماً ریدن به روزم!

اونقدر مسخره بازی درآوردن و هی ساز مخالف زدن که دیگه خسته شدم از راضی کردنشون!

آخه عزیزم‌ من نه مامان توام نه خواهرت نه شوهرت حتی! سر همه چی مخالفت میکنی که چی؟!

انگار خوششون میاد هی بگیم هی سعی کنیم راضیشون کنیم! جمع کنید بابا -_-

میخوام بشینم درس بخونم..

اینم از آخرین روز که کوفتمون شد..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان