دوستی با مرامم آرزوست..

تنها نشستم تو حیاط دانشگاه. الان دقیقا از دستِ ۳ تا دوستمم ناراحتم.

قرار بود امروز که روز آخره ناهار رو بریم‌ بیرون. و اونقدر ادا و اطوار درآورن که رسماً ریدن به روزم!

اونقدر مسخره بازی درآوردن و هی ساز مخالف زدن که دیگه خسته شدم از راضی کردنشون!

آخه عزیزم‌ من نه مامان توام نه خواهرت نه شوهرت حتی! سر همه چی مخالفت میکنی که چی؟!

انگار خوششون میاد هی بگیم هی سعی کنیم راضیشون کنیم! جمع کنید بابا -_-

میخوام بشینم درس بخونم..

اینم از آخرین روز که کوفتمون شد..

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۱۵ توسط الـی . | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان