هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر / رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر

نشستم به داداشم که فردا امتحان ریاضی داره درس یاد میدم. حقیقتا چیزی نمیفهمه و اعصابِ من داغونه. حسِ همستری رو دارم که تو یک قفس گیر افتاده و هی دور خودش میچرخه و نمیتونه نجات پیدا کنه. نمیدونم کی تموم میشه این بدبختی. از دستِ خودم شاکی ام. از دستِ زندگیم. ازینکه چرا این همه سخته همه چی..شاید بهتر باشه از هدفم دست بکشم و بیخیالش بشم..

+راستشو بخواین این وبلاگ چیزی جز غر زدن های من نیست. و میدونم به شدت دارم تکراری مینویسم. هدفم از نوشتن فقط خالی شدنِ ذهنمه. براهمون اگه فکر میکنید چون من میخونمتون شما هم مجبورید اینجا سر بزنید اینو بگم که سخت در اشتباهید. اگه ازینجا خوشتون نمیاد راحت دیگه دنبال نکنید. به اینجا سر نزنید. من شما رو بی منت میخونم. فقط برا دلِ خودم. شما هم همین کار رو بکنید.

بی تعارف و خیلی دوستانه دارم میگم. اگه خوشتون نمیاد نخونید :)

الی
۰۴ خرداد ۰۰:۴۹
دقیقا حس این روزاتو میفهمم الی
خدا کنه که خوب تموم شه 
پاسخ :
آخ آخ کاش تو خونه هم میفهمیدن...
خدا کنه.. واقعا تنها دعام همینه.. خجالت زده نشیم..
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان