بیسو پنجمِ اوت

.

اولین بار تنهایی دعوت شدم عروسی! بدونِ مامان نمیدونم چه جوری قراره برم! چون معمولا مادرجان اجازه نمیدن تنهایی برم جشنی، چیزی. ولی من خیلی میخوام برم :( عروسیِ خواهرِ دوستمه و مطمئنا خاطره ی خوبی میشه واسم. از امروز باید شروع کنم مامان رو راضی کنم تا 25 ام شهریور! :/ تو همچین موقعیت هایی سعی میکنم مامان و نگرانی هاش رو درک کنم. ولی از طرفی هم میگم این روزا برنمیگردن هیچ وقت..

پیشنهادی ندارین برا راضی کردنش؟!

+یادم نرفته اسمم رو سانسور کنم! ولی خب اکثرا میشناسین من رو. برای همین گذاشتم بمونه :)

آرزو ﴿ッ﴾
۱۰ شهریور ۱۹:۳۹
ان‌شاءالله مامانت راضی شه و برسی :)
پاسخ :
ان شاءالله مرسی :))
من الان فهمیدم اون ناشناس تو بودی :دی اگه اون جمله اولشو نمیگفتی اصلا حواسم نبود :)
آرزو ﴿ッ﴾
۱۰ شهریور ۱۵:۲۹
چه جالب! منم پریشب دعوت بودم واسه عروسی خواهر دوستم ولی نرسیدیم :(
پاسخ :
منم رسیدنم با خداست فعلا! :دی
میتونست کلی بهت خوش بگذره. حیف شد :(
هانیه
۰۵ شهریور ۱۹:۵۱
برعکس مامان منی زیاد جشن نمیره از این به بعد به دوستان صمینی بگو مامان ات رو هم دعوت کنند
پاسخ :
خب موضوع اینه که روم نمیشه بگم!
Fatemeh Aa
۰۵ شهریور ۰۹:۵۵
یا ابیلفض رو خوب اومدی😂😂 ولی الانم تنهایی برم گریه می کنم😭

با دوستامم تنهایی تا حالا جایی نرفتم😕 یعنی مادرم چند بار گفته ها برو من نرفتم 😕
پاسخ :
چرا این لذت رو از خودت دریغ میکنی؟! یه بار بری میبینی چقدر خوش میگذره با هم سن و سال هات. با ف برو. :)
Fatemeh Aa
۰۴ شهریور ۱۵:۳۱
یک بار در سن ۱۴ سالگی مادرم تو عروسی به مدت دو ساعت منو تنها گذاشت گریه کردم😣
آخه اصن مادرت اجازه بده تو باید پاشی بری تنهایی عروسی؟ 
رهبرم بیاد بگه تنهایی برو عروسی نمیرم😂 چه برسه به کارت دعوت😑😂
نکن با خودت این کارو ... نرووو 😑😅
پاسخ :
من آخرین بار این کارو تو ۴ سالگی انجام دادم. ۱۴ آخههههه؟ یا ابیلفض😑😑😂😂
عروسی دوستم ایناس آخه :((( همون دیگه تنهایی با دوستات نرفتی ببینی چه لذتی داره :)))
** دلژین **
۰۳ شهریور ۲۳:۴۱
یه جوری بهش اطمینان بده که دوستایی که میشناسه هستن اونجا ، خانواده ی دوستت... 
هرچند سخته راضی کردن مامانا :)) 
پاسخ :
مخصوصا مامان من! مرغش یه پا داره همیشه -___-
آره از همین درهایی که گفتین وارد میشم و میگم مامان دوستمم میاد و الان سن عروسی ماهاست بالاخره باید برم عروسی دوستام یا نه؟! :دی
امیدوارم بشهههه :))
گیسو ..
۰۳ شهریور ۲۳:۱۸
من ک تاالان3تاعروسی تکی رفتم تا1شبم طول کشیده حتی بعدپدرگرام اومده دنیالم:دی
سعی کن راضیش کنی حسابی میخوشه ها:))

پاسخ :
منم مطمئنم خوش میگذره.. ولی فقط یه بار و درست حسابی شانسم رو امتحان میکنم. اگه نشد، دیگه بیخیال میشم.. :)
پسرک فضایی
۰۳ شهریور ۱۹:۰۸
علی فامیلیش تو اینستاش ریخته D:
مادر محترم نگرانن بکو خودتون بیاین برسونین نگرانیتون بر طرف شه :|
اخه 21 سال سن :| از هیکلت نمیترسن ؟؟ :دییییی
پاسخ :
ایشااا ایش -__-

خودشون میرسونن خب!
بیا با مامانم حرف بزن اصن تو ^___^ :دی
A l i
۰۳ شهریور ۱۷:۰۳
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
وااای دختر مگه نصب شب میره بییییییرون ؟ :||| اونم عرووووسییی :||| اونم تک و تنهااااا :|||
مردم چیییی میگیییین :|||
وااای بر تو :||||
شما بشین تو خونه جارو بزن شام هم درست کن .. آورین :|

+ فامیلیت ****** عه دیگه ؟ نه ؟ :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
پاسخ :
جا داره اون سوتی ای که الان دادی رو اینجا تعریف کنم دور هم بخندیم D:

چششششم دختر شب نمیره بیرون! دختر شب میاد تو گروه مدیر رو اذیتتتت میکنه! >_<

+عای توفت :| فامیلیم تو حلق مدیرمون! :دی جمع کن لبخندتو =/
:دی
Poker Face
۰۳ شهریور ۱۶:۵۲
نگرانیشون قابل درکه ولی تو که خواهر بزرگ مایی😂 تو نری منو پری و شیدا بریم؟
هرطوری شده راضیش کن، حتی شده قول بده که تااخر واینمیسی زود برمیگردی، ولی برو که این روزا برنمیگرده!
پاسخ :
وااای😂😂😂😂
تازه من نرَم، آرزو و پروازم نمیتونن برن😁
برا حفظ ابهتم هم که شده میرم :))) آره این روزا برنمیگرده..
هوپ ...
۰۳ شهریور ۱۶:۰۰
تو سنی ک ماها هستیم و عروسی دوستان یکی یکی میرسه، کاملا طبیعیه! من تا به حال 3 تا عروسی تکی رفتم و خیلیم خوش گذشته، واسه مامانت توضیح بده شرایط رو دقیق و بگو حالا این نشد عروسی دوستهای صمیمیم که باید برم بالاخره و بزرگ شدم و مراقب هستم و این صوبتا!
پاسخ :
سن عروسی رو خوب اومدی. از همین در وارد میشم و راضیش میکنم :دی
مرسی :)
فروردین دخت
۰۳ شهریور ۱۴:۴۸
اصن اگه مامان نگران نباشه باید تعجب کرد...مطمینم میتونی راضیش کنی :)
من یه بار دعوت شدم عروسی خواهر دوستم مامانم نذاشت :/ البته خب من سنم کمتر از شما بود :)
پاسخ :
کلا من فکر  کنم 30 ساله هم بشم بازم باید ده روز سعی کنم مامانمو راضی کنم!!
** دلژین **
۰۳ شهریور ۱۴:۴۴
منم مامانم تا ز مانی که تو خونه بودم همین بود :)
یعنی اسفالت میکرد من و :)))) 
آخرشم الکی مثلا میگفت باشه برو فلان جا... ولی چه باشه گفتنی ! یه جوری که قشنگ خودم میگفتم نه باباا دیگه نمیخوام برم اصلا :)))) 
ولی خب الان دیگه جدا شدم ازشون فرق کرده... 
+چند سالته ؟ 

پاسخ :
ینی باید حتما برم یه جای دیگه زندگی کنم که حل شه این قضیه؟ :/  :دی
دقیییقا اتاق فرمون شما هم مثل مال ماس :دی
21 و نیم :)
را مگا
۰۳ شهریور ۱۴:۲۳
مادرن دیگه ،پیششونم باشی همه اش نگرانن.
راضی میشه به امید خدا ،که توام بری عروسی خوش بگذرونی حسابی
پاسخ :
مامان من واقعا خیلی نگرانه :/ شاید سه برابر مامانای دیگه :/
آره واقعا احساس نیاز میکنم به یه خوش گذرونی حسابی! :)
☁ BaRooNi ☁
۰۳ شهریور ۱۴:۲۰
منم همین مشکلو دارم
خیلی نگرانن ..

اتفاقا یک ماه پیش تنها تا دو شب عروسی بودم
بهش گفتم من بزرگ شدم و میتونم خودم برم
البته برگشتم گفت همش نگران بودم..
بهش بفهمون ک بلدی مواظب خودت باشی و بلدی چطوری رفتار کنی :)
پاسخ :
خودش میدونه من بلدم خوب رفتار کنم! چون حرفای اطرافیان در مورد من کاملا خوشحالش میکنه! ولی بازم نگرانه :/
البته نه در مورد برخورد و رفتار من! بیشتر در مورد محیط و این ها. نمیدونم. کاش منم برم این دفه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان