زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

امروز روزِ من نبود انگار!

دقیقا تا خودِ 12 و نیم روی تخت با گوشی ور میرفتم! قبل ترش یه بار مادرجون ساعتِ 9 زنگ زد و بیدارم کرد. برگشتم خوابیدم و 10 رفتم صبونه بخورم. دوباره برگشتم و خودمو انداختم رو تخت. این چرخه شاید سه، چهار بار تا 12 و نیم تکرار شد. تا اینکه به زور خودم رو از تختی که امروز باهاش این رِل بودم کَندم و رفتم برای خونواده با عشق(!) ماکارونی درست کنم. نیم ساعت بعدش ماکارونی هم آماده بود و من بازم برگشته بودم به آغوش تختم! یه ساعت بعدترش مامان اومد گفت ناهارو میبریم بیرون نوشِ جان کنیم! من ولی گفتم میمونم خونه ناهارم ببرید با خودتون هر چی موند واسم بیارید! رفتن؛ ساعتِ 4 من به مرزِ تلف شدن از گشنگی رسیده بودم که برگشتن. و فقط همین قدری که توی عکس میبینید غذا واسه من مونده بود! همممه رو خورده بودن. خودشم 3 نفری! ما همیشه اون مقداری که درست میکنم رو واسه دو وعده میخوریم 4 نفری! نمیدونم امروز چی شده بود! (اشاره ی غیر مستقیم به خوشمزگیِ بیش از حدِ دستپختم و این صوبتا!) خلاصه با این میکرو غذا ناهار رو گذروندم و بازم برگشتم به آغوشِ گرم و نرمِ تختم!..

+

تلاشم برای خوندنِ کتاب ناکام موند و پناه بردم به سواحلِ اینستاگرام. یه استوری گذاشته بود از رانندگی توی کویر. باد میومد و صدای آهنگ هم بلند بود. خیلی صفا داشت حتما.. دلم گرفت که دارم گوشه ی اتاقم میپوسم. دلم میخواست یک من از من بره بیرون و خودم رو بغل کنه! بگه صبر داشته باش. صبح میشه این شب، باز میشه این در! این دوران هم بالاخره میگذره. ولی نه! امروز جمعه بود و من دلم خیلی چیزا میخواست. از سواحلِ اینستاگرام برگشتم و سعی کردم بخوابم، نشد. سعی کردم نقاشی بکشم، نشد. سعی کردم به این چیزا فکر نکنم، نشد. بیخیال شدم و یک ساعتی گذشت. به خودم گفتم پاشو خودتو مهمونِ یه فیلمِ خوب کن. چیه این فاز غمگین؟! خلاصه یه فیلم از تهِ هاردم کشیدم بیرون، دیدم زیرنویس نداره. باید دنبالِ زیرنویس میگشتم. حالا نگرد و کی بگرد! مگه پیدا میشد! نیم ساعت سرچ کردم. دانلود کردم، امتحان کردم ولی نشد که نشد! آخرش به بچه ها گفتم، اونا هم پیدا نکردن. دیگه حسِ فیلم دیدن هم پریده بود. بیخیال شدم..

+

شبِ این روزِ طولانی و مسخره، مامان اومد گفت عمه اینا میان که شام درست کنیم و ببریم بیرون! کلا ما یه تیکه نون پیدا کنیم میبریم بیرون کوف.. ینی چیزه نوشِ جان کنیم! حالا وظیفه ی درست کردنِ میرزا قاسمی برعهده من بود. یه تیکه گوجه خرد میکردم، یه پاراگراف به خودم فحش میدادم! و دوباره از اول! چون میم هم داشت میومد نمیشد من نرَم. لباس پوشیدم و رفتم و از سر و روم میبارید که الی امشب نو اعصابه! سر سفره یه کلمه هم حرف نزدم. گذشت و یخم آب شد یکم، آخراش یه خورده حرف زدم و بیشتر به غر شباهت داشت و دیدم نه اینجوری نمیشه. باید میومدم اینجا، اعصابِ شما رو هم خط خطی میکردم!

+

راستی، شما اولین جمعه ی شهریور ماهتون رو چگونه گذروندید؟!

۱۷
آرزو ﴿ッ﴾
۱۰ شهریور ۱۵:۲۴
من آرزومه بریم بیرون بخوریم هرچی که هست. ولی معمولا نمیشه.
جمعه‌م به تدارک برای مهمونی و خود مهمونی گذشت! :))

پاسخ :
رسیدن بخیر :))
ما اونقدر میریم‌ که واقعا خسته شدم دیگه! :/
تدارک خوبه. خسته میشی ولی خوش میگذره ؛)
آآآآبی
۰۵ شهریور ۲۳:۱۲
مثل جمعه های دیگه تابستان گذشت. میشه هر روز جمعه رفت کوهنوردی
پاسخ :
دلمون میخواد ولی نمیشه.. :/
هانیه
۰۵ شهریور ۱۹:۴۹
من اولین جمعه شهریور رو رفتم خونه ای مادر بزرگم و خونه داری کردم:)
این روزای این طوری تو واسه منم زیاد تکرار میشه
پاسخ :
من از این تکرار ها خسته شدم!..
.. محمد ..
۰۴ شهریور ۱۹:۵۹
وب خوبی دارین.
با افتخار دنبال شدید. خوشحال میشم شما هم منو دنبال کنید.
پاسخ :
ممنون. سر میزنم :)
پسرک فضایی
۰۴ شهریور ۱۵:۱۱
وقتی میگی "جوونیت اینجورى داره میگذره" میشه همون کار مفید ! وقتى چیزى هدر میره یعنی کار مفیدى باهاش نکردى :دى
خداى فلسفه (ایموجى همینی که عینک داره و دکتر موقعى بازیارو میبرد میذاشت :دى)
پاسخ :
آخه من میخوام برم سفر و همش بخوابم لب دریا، این کجاش مفیده برادر؟ :دی
حرفت تا یه جایی درسته. همون اموجی که زبونش بیرونه و من موقعی ک علی رو اذیت میکردم میذاشتم :دی
بهــ ــار..
۰۴ شهریور ۱۳:۱۱
بعدشم علی اینا چرا فقط برای تو کامنت میذارن؟ :(( بابا من تو گروه نیستم هنوز دوستتونم بخدا :(((
نامردا منو در فراموشی غرق کردین :(((
پاسخ :
آخه علی رو تهدید کردم نظر نده لفت میدم :دی بعد فقط یکی دوتا پسته که علی فعال شده!

تو آخه پست گذاشتی اخیرا؟
پسرک فضایی
۰۴ شهریور ۱۰:۵۶
بعضی روزا هست که ادم حی انجام هیچ کاریو نداره و میخوابه رو تختش تا ارن روز بگذره
حس بدى هم داره انگار دارى میپوسى و تحلیل میری و عذاب وجدان دارى که هیچ کار مفیدى نکردى -_-
پاسخ :
دقیقا. ولی من عذاب وجدانم برا کار مفید نیس، برا اینه که جوونیم اینجوری داره میگذره! خیلی کارا میتونستم بکنم اگه دست خودم بود. ولی دست خودم نیس :)
هویجوری :)
۰۴ شهریور ۱۰:۵۲
خب واسه خودت غذا بر می داشتی!ینی چی هرچی موند واسه من ..تازه خودتم پخته باشی اون غذا رو:))تا این حد مظلومیتم خوب نیست:)
چه جالب هم ناهار میرید بیرون هم شام:/ ما یه بار که ناهار و ببریم بیرون تا دو روزش واسه تفریح بیرون نمیریم:)))
باز خوبه تو آشپزی کردی،من دیروز به شدت احساس بی مصرفی کردم:|
پاسخ :
آخه اون موقع گشنه نبودم، بعد گفتم نصف غذا میمونه نمیتونن همه رو بخورن که!! نگو تونستن :دی
بعضی روزا اینجوری پیش میاد. وگرنه ماهم یا شام میریم یا ناهار.
منم چون چیزی از غذایی که درست کردم نموند احساس بی مصرفی میکردم. تنها نیستی :دی
A l i
۰۴ شهریور ۱۰:۳۴
اولا مگه آدمی که تا 2 شب بیداره میتونه از تختش جدا شه ؟ :| واقعا که -__- :))))))))

دوما یکم سیاست به خرج بده این چه وضعشه :|
داد و هوار راه بنداز که غذام کو و اینا :/ داد بزن گشنمه :/ بعد اگه غذا جور نکردن اعتصاب غذا کن قطعا کار ساز عه :)))))))))
تجربه داااااارم که میگم عاااااااااااا :))))

جمعه هم برا شماها جمعه ـس منِ بیچاره کلاااااااااااااس دااارم :((((((((
پاسخ :
این آدم هر روز ساعتِ ۹ از تخت جدا میشه خب! بالاخره کسی نیس به من بگه زود بخواب مثل بعضیا، منم ۲ میخوابم. (الان قیافه ت دیدنیه😂)
آخه منِ مظلوم مگه از این کارا بلدم؟! تازه خیلی بی سر و صدا نشستم خوردم و رفتم تو اتاقم دپرس بشم :دی
اعتصاب غذا تو خونه ما جواب نمیده! دیدم که میگم!

کاش منم کلاس داشتم کاش :(((
تینا
۰۴ شهریور ۰۱:۰۸
به بدترین شکل ممکن گذشت جمعه ی من)):
پاسخ :
 و همچنین مال من!
ولی خب گذشت! فردا روز بهتریه :))
هوپ ...
۰۴ شهریور ۰۰:۲۱
من تا 12 خواب بودم، بعدش با زنگ خواهرم که کوه بود بیدار شدم، صبحونه خوردم، بعدش خیلی غافلگیرانه کنسرت دعوت شدم، رفتم حموم و ناهار و رفتم کنسرت، اونجام کلی جیغ جیغ کردم و برگشتم! الانم از شدت خواب دارم میمیرم ولی نمی خوام بخوابم!
پاسخ :
خوش گذشته که بهت :))
بگم منم کنسرت میخوام یا در جریانی؟ :(
بخواب خب :/ میخوای چیکار کنی این وقت شب! :دی
فِ. شین.
۰۳ شهریور ۲۳:۵۲
جمعه ست و خاصیتاش ...
پاسخ :
ما فکر میکردیم فقط غروبش دلگیره آخه..
** دلژین **
۰۳ شهریور ۲۳:۳۹
بعضی روزها ساخته شدن برای غر زدن و موندن تو تخت و هیچ کار نکردن :) 
ولی عجب رنگ و قیافه ای داره ماکارونیت خدا وکیلی ها...
دلم بدفرم خواستش 
پاسخ :
دیگه تاثیر جمعه هم بود انگار!
آقا خیلی ممنون میخوای بعد از این عکس غذا نذارم :/ دلتون بخواد مدیون میشم :|
فردا درست کن عوض منم بخور اصن :)
☁ BaRooNi ☁
۰۳ شهریور ۲۳:۳۳
اخییییی...


اتفاقا دوست دارم امشب خودمو بنویسم
حوصلم نشد فردا مینویسمش توی وب :/
پاسخ :
فردا بشه حسش میپره. غرهاتو بزن و راحت شو! :دی
فردا یه هفته ی جدید شروع میشه. اول هفته تو خراب نکن :)
پرواز ...
۰۳ شهریور ۲۳:۳۲

اینم بگم که دوست دارم از الان تا فردا همین موقع هدر رو نگاه کنم !
انقد خوبه *_*
پاسخ :
واقعا؟
خیلی آرامش داره :))
میخوای بدمش به تو اصن! :دی
پرواز ...
۰۳ شهریور ۲۳:۳۱
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
چه روزی داشتی الی :||
امیدوارم بقیه ی هفته خوب بگذره *_*
عاقا -_- نشد که تنبل بازی دربیاری :|
من روی خندیدنامون و حتی بیرون پرت شدنمون از ******* حساب کردم D;
پاسخ :
آقا خودت خودمونو لو میدی؟ :دی
قطعا نمیذارم تابستون سال بعدم اینجوری بگذره! چه جوری گذشتنشم برمیگرده به امسال. پس این هفته رو تنبلی ممنوع -__-
منم شب و روزم با این افکار میگذره :دی اونجا رو بذاریم رو سرمون! >_<
گیسو ..
۰۳ شهریور ۲۳:۲۲
وای الی:))
دیدی این روزارواصن ادم کلافه میشه دگه آخراش:/
پاسخ :
خدا رو شکر الان تموم شده و بیکار نشستم!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان