بامدادِ 7 شهریور

با یه اکانت دیگه بهش پی ام میدم. میدونم این روزا حالش خوب نیست. یعنی خیلی وقته حالش خوب نیست. بهش میگم اگه حوصله دارین چند دقیقه حرف بزنیم باهم. بدون اینکه بپرسه شما یا اصلا چرا، قبول میکنه. حرف میزنیم. من میپرسم و اون تعجب میکنه. من حرف میزنم و میبینم برای نوشتنِ یه سطر جواب چقدر مینویسه و پاک میکنه. من حواسم بهش هست. آخرش میرسیم به بن بست. جایی که پای اعتماد و شناخت میاد وسط و به منِ ناشناس نمیتونه حرفشو بزنه. بهش میگم که درکش میکنم. ولی از ادامه دادنِ این مکالمه که در واقع دیگه چیزی برا گفتن نمونده خسته میشم. یه دفه و بدونِ هیچ فکرِ قبلی بهش میگم آقا من حواسم بهت هست. خوب نیستی. میبینم، زود خوب شو لطفا! الکی نگو خوبی، کیو سیاه میکنی؟!
میخنده :) و از خنده ش حالم خوووب میشه. خیلی خوب! میگه نمیدونی چه حسی داره که بدونی یه نفر تو دنیا هس که حواسش بهت هست! مثل یه خواهر نداشته. میگم دقیقا :)
لبخندشو حس میکنم. همین که یه ذره حالش بهتر شده، حالِ من رو هم میسازه..
حدسم اینه که شناخته من رو، ولی میدونم هیچ وقت به روش نمیاره... همین که اونم دورادور حواسش به من هست کافیه :)

.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان