ای دلبرِ خندانم، آهسته که سر مستم


.

ساعت ها میشینم و به حرفایی که زدی فکر میکنم. نا خودآگاه یه لبخند میاد میشینه گوشه ی لبم. از دستِ خودم عصبانی میشم که چرا تو این مدت بیشتر حواسم نبوده بهت. چرا ندیدم نگاهتُ.. و حالا با عجیب ترین اتفاقِ زندگیم رو به رو شدم! با چیزی که نه با عقل جور درمیاد و نه با احساس! و فکر نمیکنم واسه هر کسی این اتفاق بیوفته. کجای زندگیمی؟! نمیدونم.. ولی هستی. جایی که تمامِ چند روزِ اخیرمو بهت فکر کردم و لبخند زدم. تمام این شب ها رو به یادت بیدار موندم . تهِ دلم قیلی ویلی شد برا مهربونیات. برای اینکه واسه همه و همه درهات بسته س، ولی واسه من اون در تا انتها بازه. تا جایی که میتونم سرمو برگردونم و عمقِ وجودت رو ببینم. بدون اینکه نگرانِ چیزی باشم. من پیشِ تو بیشتر از هر جای دیگه خودمم. میخندم، شوخی میکنم، نفس میکشم. من پیشِ تو بیشتر از هر وقتِ دیگه ای زنده م.. وقتی میگی پارسال این موقع اون حرف رو زده بودی، فلان جا فلان شعر رو نوشته بودی، میدونم که از فلان چیز بیشتر خوشت میاد و.. نمیدونم چه جوری میشه این ها رو شنید و خوب نبود؟! چه جوری میشه ولت کرد؟! نمیدونم این اسمش چیه، ولی هر چی که هست عجیبه. و حتی به قولِ خودت غریب! میشه هزاران سطر رو فدای حرفات کرد. فدای این حسی که الان داره توی وجودم ریشه میکنه و من فقط دارم نگاه میکنم.

نمیخوام به آخرش فکر کنم.. مسیر خیلی قشنگ تره به گمانم....

+برداشت آزاده ولی شما مخاطبی در نظر نگیرید واسش :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۱۸ توسط الـی .
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان