دوازدهمِ سپتامبر

وقتی به جای ماشینِ خودمون با وانت میاد دنبالمون و ما نُه نفری سوار میشیم و میخندیم و داد میزنیم و دنیا حقیقتا به کتفمونم نیست؛ وقتی پس فردا عروسیِ پسر عمه س و ما یازده و نیم تازه میریم خونه ی عمه که برقصیم و بخندیم و به دنیا، این برجِ زهرمار، بگیم دلت بسوزه بابا هر کاری میخوای بکن ما حالمون خوبه؛ وقتی دارم لباسم رو پرو میکنم و خیاطم میگه واقعا ماه شدی، خیلی بهت میاد؛ وقتی یکیو دارم که میگه هرچقدر بلدی بذار مهربونیت سرایت کنه به دلِ من؛ وقتی ته دلت قرصه به بودنشون؛ وقتی.. ؛ وقتی...

مگه آدم از دنیا چی میخواد، به جز این خوشی های کوچیک؟!

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان