زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

دوازدهمِ سپتامبر

وقتی به جای ماشینِ خودمون با وانت میاد دنبالمون و ما نُه نفری سوار میشیم و میخندیم و داد میزنیم و دنیا حقیقتا به کتفمونم نیست؛ وقتی پس فردا عروسیِ پسر عمه س و ما یازده و نیم تازه میریم خونه ی عمه که برقصیم و بخندیم و به دنیا، این برجِ زهرمار، بگیم دلت بسوزه بابا هر کاری میخوای بکن ما حالمون خوبه؛ وقتی دارم لباسم رو پرو میکنم و خیاطم میگه واقعا ماه شدی، خیلی بهت میاد؛ وقتی یکیو دارم که میگه هرچقدر بلدی بذار مهربونیت سرایت کنه به دلِ من؛ وقتی ته دلت قرصه به بودنشون؛ وقتی.. ؛ وقتی...

مگه آدم از دنیا چی میخواد، به جز این خوشی های کوچیک؟!

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان