۲۰ امِ سپتامبر

ساعت ۱۲ عه و من تازه دارم صبونه میخورم. نه اینکه الان بیدار شده باشم، نه، ولی از وقتی قرار شد صبونه و ناهارم رو تنهایی بخورم و خبری از دورهمی غذا خوردن نیست، منم تا میتونم سعی میکنم نرم سراغش. ولی دیگه داشتم از گشنگی تلف میشدم :|

.

میدونم که دارم خودمو گول میزنم با شیک بازی درآوردن. میدونم هیچی جای نون و پنیری که همه باهم میخوردیم رو نمیگیره. ولی زندگیه دیگه. فعلا داره با گرفتنِ خوشی های کوچیک امتحانمون میکنه :)

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان