هشتمِ اکتبر

امروز صبح وقتی از باشگاه برمیگشت دیدمش. گفت خبر داری؟ گفتم از چی؟ گفت نامزد شدم! از جمله چیزایی بود که اصلا انتظارشو نداشتم. دو سال پشت کنکور بود و امسال هم ورودی بهمن ماه پزشکی پردیسِ همین شهره. یه خورده حرف زدیم و بعد از رفتنش حس عجیبی داشتم. بخاطر اینکه هم بازی بچگیام بود و یه سال هم از من کوچیکتر، و حالا متاهله! نمیدونم چرا این همه شوکه شدم و انتظارشو نداشتم! زندگی خیلی عجیبه، خیلی!

+ینی قربونِ تو برم من که اینقدر حواست هست آخه! این دومین تلنگر بود تو یک هفته ی اخیر. نمیذاری یه روز بیخیال شم، دمت گرم! تا میام سست باشم یکی میزنی پسِ کله م که هوی الیِ نادان! زودتر انجامش بده! کاش اینقدر دور نبودی میشد ماچت کرد!

++ببین من الان هیچی ندارم! هیچیِ هیچی. ولی اینو تو وبلاگ آقای مربع دیدم. تصمیم دارم یه سال آینده م رو بر محور همین یه بیت پیش ببرم!

بلندی از آن یافت کو پست شد، در نیستی کوفت تا هست شد

+++هیچی به اندازه تلاش حال آدمو خوب نمیکنه. میخوام خودمو با تلاش خفه کنم اصن!

بابا غمتون نباشه، حداقل یه چایی واسه خودتون بریزین. باید از یه جایی شروع کنیم بالاخره. ایام به کام :)

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان