زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

نصف شبیسم

غرقش شده بودم.

.

فرانکی توی یک پناهگاه قدیمی و بی خبر از جنگ و کشتار به دنیا اومد.

.

اومد نشست پیشم و سلام کرد. سعی کردم لبخند بزنم و به گرمی جواب سلامش رو بدم.

- چی میخونی؟

یکی از کتابای میچ آلبومه.

- ولی کتاب کاغذی بهتره ها. منظورم لمس کردنِ صفحات و ..

اوهوم. ولی مهم خوندنشه!

- اون که بله. سینگل لایف همچنان؟

لبخند میزنم و میگم تنهاییمو دوست دارم.

- خوبه که آدم از شرایطش راضی باشه!

حق با تو عه! :)

- منم همیشه فکر میکردم تنهایی!

ولی خودت که میدونی من سه تا دوست صمیمی دارم. تنها نیستم!

- نه منظورم کسی هستی که بیشتر تو خودشه. درگیر خودش.

آهان. خب فکر کنم اینجوری بودنمم دوست دارم!

- منم دوست دارم. کلا آدم باحالی هستی!

تا حالا کسی بهم نگفته بود باحالم!

- میخنده!

منم میخندم. یکی از آروم ترین افراد کلاسه و همیشه متفکر! یه جورایی خوشم میاد ازش. منم سعی میکنم از خوبیاش بگم و از حس مثبتی که موقع دیدینش بهم منتقل میشه. ولی ذهنم پیش حرفاش گیر میکنه. از اینکه این تنهایی دوستی این همه به چشم میاد، نگران میشم..

.

.

تولدش بود. گفت فردا یه چیزی میفرستم ببینی، تا حالا به کسی نگفتم. کنجکاو میشم. بالاخره میفرسته. یه فایل پی دی افه. هفتاد تا شعر که خودش نوشته همه رو. خیلی دل نشینن. میگه دادم چاپش کردن؛ واسه تولدش. دلم میسوزه واسش که این همه آشفته س، داغونه، دلتنگه.. دلم میسوزه که امسال تولدش رو عزا گرفته، سیاه پوشِ نداشتنشه.. خدایا کی اینقدر معصومانه و بی ادعا عاشق میشه آخه؟! بابا seen کن یه بارم..

.

.

یادته دیروز گفتم مرسی که حواست هست؟ نمیذاری دو دیقه سست شم، فوری پس گردنی رو میزنی و میگی به خودت بیا! خواستم بابتِ پس گردنی امروز هم تشکر کنم. صدا داشت اصن! شاراپ! 

.

.

اون استادی که آشنای باباست رو کجای دلم بذارم؟! هر جلسه میاد میگه من موقع تصحیح کردن ورقه ها به اسم دقت نمیکنم! میخوام برم بهش بگم: استااااااااااااد به خدا من نمره نمیخوام، ولمون کن! شما نمره خود منو بده، ارفاق و پارتی پیشکش!

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان