سیزدهمِ اکتبر

داشتم با غذای توی بشقاب بازی میکردم. حواسم پیش کتابی بود که شروع کردم. دیدم از سر میز بلند شد رفت یه بشقاب آورد. گفتم به من میگفتی شما چرا رفتی آقاجون؟! گفت یه حدیثی هست میفرماد تا وقتی خودت میتونی کاراتو بکنی، از بقیه چیزی درخواست نکن. شنیدی؟ گفتم اوهوم.. یاد پارسال افتادم. آبان بود. واسش تولد ۸۰ سالگی گرفته بودیم. تو خیالم پریدم ماچش کردم گفتم آخه من نَمیرم واست که اینقدر خوبی؟! ولی به جاش غذا رو گذاشتم تو دهنم و لبخند زدم :)

حضرت کازیمو
۲۲ مهر ۲۳:۴۵
بابابزرگا و مامان‌بزرگا میرن تا به ما نشون بدن هیچ چیز خوبی تو این دنیا موندنی نیست
پاسخ :
و ما چقدر دیر قدر بودنشو میفهمیم...
میم _
۲۲ مهر ۱۲:۰۸
به جاش در فامیا ما کاملا قضیه برعکسه
قدر بدون:))
پاسخ :
والا منم پدربزرگم اینجوریه فقططط -_-
بقیه که ما رو به چشم غلامشون میبینن :دی
پسرک فضایی
۲۱ مهر ۲۲:۳۷
واقعا باید قدر سلامتى رو دوسنت ...
بابا بزرگ من بنده خدا از لحاظ جسمی خداروشکر خوبن ولی آلزایمر دارن و متاسفانه روند رو به رشد بدی میگیره این مربضی یهو
یکی نیست بگه خودت چقدر خوبى!؟ :)
پاسخ :
آرین کامنتت به ادیت نیاز داره آخه فرزندم :)))
اینکه بزرگترا مریض بشن و نیاز به مراقبت داشته باشن واقعا خیلی بده، آلزایمر هم بدترین نوعشه متاسفانه.. نمیدونم چی بگم. امیدوارم وضعیت سخت تر از اینی که هست، نشه واستون.
بیا بیا لبخند منو جمع کن آخههه :)))) خوبی در نگاه توست ؛)
merSa Na
۲۱ مهر ۲۲:۲۳
من از بابا بزرگ ی عکس دیدم و کلی تعریف ..
دلم کشید ی پست واسش بزارم!!
خیلی جوون بوده فوت کِرده ، ٩٠ درصد نوه ها ندیدنش :(

+سلامت باشه :)
پاسخ :
خدا رحمتشون کنه.
میتونی از چیزایی که شنیدی هم بنویسی :)
درسته ندیدنشون بده ولی از دست دادنشون بدتره.
سال ۹۱ پدربزرگ پدریم فوت شد بر اثر سرطان، چیزایی که با رفتنش از زندگی ما رفتن خیلی زیاده. اون یه نفر بود و رفت ولی کلی خاطره و دورهمیا رو با خودش برد.. هنوزم خوبیما باهم ولی نه مثل قبل. اون جمع صمیمی هیچ وقت برنمیگرده. شاید اگه من تجربه ش نکرده بودم به مراتب الان بهتر بود.
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۲۱ مهر ۲۱:۲۳
کلا بابا بزرگ ندیده م ):)
پاسخ :
از نعمت به این خوبی محروم شدی پس..
ولی اینجوری فکر کن که غم از دست دادنشونم تجربه نمیکنی هیچ وقت.. :)
Pary darya
۲۱ مهر ۲۱:۱۵
((: مادر بزرگ مامانم به این اصلا اعتقاد نداره همه کاراشو بقیه انجام میدن|:
): دلم واسه بابابزرگم تنگ شد..خوش به حالت که بابابزرگ داری(':
پاسخ :
من داداشمم به این اعتقاد نداره چه برسه به بزرگترا :دی
منم دلم خیییلی تنگه واسه پدربزرگ پدری.. خدا رحمت کنه پدربزرگ تو رو..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان