سی امِ مهر

یک. رسما دارم زیرِ بارِ این همه برنامه و کلاس و کارهای انجام نشده له میشم. روزایی که دانشگاهم در حد سه ساعت فقط میتونم از بیست و چهار ساعتم بکشم بیرون و تو اون سه ساعت هم درس بخونم، هم کتاب، هم به کارای دیگه برسم :( غر نمیزنم. خودم انتخاب کردم، پای انتخابمم هستم، فقط دارم مینویسم که بعدها بخونم و یادم باشه راحت نرسیدم به اون روزها..

دو. هزینه ی غذای سلف هزار و سیصد تومنه. ینی پولِ یه کیک هم نیست شاید. غذا رو رزرو نمیکنه تا همه ی هزینه ها برا سین بشه! سین دوست پسرشه! خودش نه غذا رزرو میکنه، نه غذا میاره، نه غذا میخره و وقت ناهار که میشه زنگ میزنه میگه من گشنمه!! -__- سین ناچارا میره از بیرون غذا میگیره و میاره!

میخواد از قاب گوشیِ من بگیره واسه گوشیش، ولی از اونجایی که اگه یه قرون خرج کنه آسمون به زمین میاد، سین رو فرستاده دنبال قاب! :|

هر روز بهش پی ام میده: تا واسه من پاستیل و آبنبات و .. نگرفتی نیا ها! :||

اخلاقش خیلی رو اعصابمه! خیــــلی! هیچ وقت نتونستم همچین آدمایی رو درک کنم. از طرفی اگه طرف مقابلم هی بخواد واسه من یه چیزی بخره احساس میکنم دارم تحقیر میشم. چه جوری میتونید اینقدر ... باشید آخه؟!..

+سین پسرِ دوست صمیمیِ باباست و هم دانشگاهیِ من. تک پسره و به شدت مظلوم. احساس میکنم خودشم تو رودروایسی داره این کارا رو میکنه! :/

سه. داشتیم حرف میزدیم بحثِ کتاب شد. منم از فرصت استفاده کردم و اسم تک تکِ کتابایی که تو ذهنم بود رو پرسیدم ازش. بعد گفتم راستی ملت عشق رو خونده بودی؟ گفت میخواستم بخونم ولی گرون بود نخریدم. نَمیرم من آخه واسه صداقتش؟! :) تصمیم گرفتم حداقل دوتا کتاب بگیرم واسش که یکیش قطعا ملتِ عشقه. خبر بد اینکه سایت سی بوک واسه ی ملت عشق موجودی نداشت :( خبر خوب اینکه از خود انتشاراتِ ققنوس هم میتونم سفارش بدم ولی خبر بدِ بعدی اینه که اون یکی کتابی که میخوام بگیرم واسه نشر ققنوس نیس! :| و اینکه وقتی میخوان کتاب رو پست کنن کارتِ هدیه ندارن و اون چیزی که من میخوام رو نمینویسن. :( بیاین یه کمکی بکنین بریم سی بوک رو بترکونیم بلکه موجودی بیارن واسه ملت عشق.. :(

جالب اینکه سی بوک همه ی کتابایی که میخوام رو داره، به جز ملت عشق! :| تخفیف هم داره واسه همشون، کارت هدیه هم میفرسته. خدایا چرا فقط ملت عشق آخه! :/

چهار. یه معلمِ فیزیک داشتیم دوره ی دبیرستان. خیلی آدمِ باحالی بود و کلی هم با ما رفیق بود. اون روز اتفاقی از رو شماره موبایلش فهمیدم اینستاگرام داره. حالا روم نمیشه برم فالوش کنم. هی یواشکی میرم عکساشو نگاه میکنم یه لبخندِ گنده به یاد اون دوران میاد رو لبم. :)

پنج. به هر حال به جای اینکه همه ی اینا رو واسه ی یه نفر تعریف کنم و حوصله ش سر بره، ترجیح دادم واسه چندین نفر تعریف کنم و حوصله هممون سر بره! :دی

میم _
۰۱ آبان ۲۰:۲۷
اه بابا چه دختره اویزونه
اه اه
پاسخ :
یه سری خصوصیات دیگه هم داره که رو اعصابمن! هی سعی میکنم خوبیاشو ببینم. ولی هی یه چیزی میشه و دوباره میره رو اعصابم! :|
Pary darya
۰۱ آبان ۱۷:۵۷
((((:بیا نصف بیست چهارساعت شبانه روزم مال تو وقت کم نیاری/:
من همون دوازده ساعتو بخوابم حالم خوبه:دیی
پاسخ :
کاش میشد آدم وقتشو بده به بقیه :))
من ۷ ساعت بخوابم کلاهمو میندازم هوا!
A l i
۳۰ مهر ۲۱:۵۳
با این که منم این همه درس دارم و باشگاه و کلاس و اینا ولی خب هم میخوابم ، هم کتاب میخونم ، هم سرم تو گوشی عه ، هم درس میخونم :|:|:|
ناموسا چجوری وقت نمیکنین شما ؟ :دی

خب چرا نمیری فروزش بگیری و ببری بدی بهش ؟ :/ 
منم هی میخوام پس از تو رو تموم کنم برم ملت عشق رو شروع کنم که هر روز تقریبا یه فصل اگه بلند باشه یا دو فصل اینا میخونم .. الان 9 فصلم مونده .. تموم شه شروع میکنم :))))))))))))

+ راستی یه "گرون" نه ، یه "قرون" !! :)))))))))) 
بعله دیگه ما ترکا کلا ق و غ و گ و گاها ک رو گ تلفظ میکنیم :|:|:| :دی
پاسخ :
من از ۹ میرم دانشگاه تا ۶ و نیم عصر. با مدرسه ی شما قابل مقایسه س فرزندم؟! تازه تو خونه هم به جای مامان کار میکنم کلی.. درس داداشمم با منه.. درس دانشگاه. درس یه جای دیگه. کتاب. فیلم. گوشی. مهمون ک اکثرا خونه ما زیاده و .. و..
اینجا نیس اخه تهرانه خودش -_-
تو کتابم میخوندی من نمیدونستم؟! :دی

+ علی خوب شد سوتیمو به روم آوردی! :))) جدی میگم :) دوست دارم بگن بهم حداقل بیشتر از این آبروریزی نشه :دی و بعد از گفتنت فهمیدم میدونستم قرون رو :/ چه جوری نوشتم گرون نمیدونم :دی
والا من زیاد لهجه ندارم. تو رو برو خود را باش ^_^
پسرک فضایی
۳۰ مهر ۲۱:۳۹
منم رسما دارم زیر همین چیزایى گفتى له میشم :)دالبتهددر زمینه المپیادش !
منم غر نمیزنم (نباید بزنم :دى) چون خودم انتخابش کردم :دى
خودم داغون تر از اونى ام که بخوام بهت حرفای انگیزه دهنده بزنم -_-
ولى غصه نخور انجامشون میدى واینا :))))
پاسخ :
تبریک میگم پس! :)))
انگیزه دارم. ولی خسته‌م. نباید خسته باشم :(
ولی شب میشه این صُب و این صوبتا..
توام همینطور و اینا :))
آرزو ﴿ッ﴾
۳۰ مهر ۲۱:۱۷
این مدلی منظورم دقیقا همین مصداق‌ها نبودا، مدلش! :دی
پاسخ :
عای نو :دی
آرزو ﴿ッ﴾
۳۰ مهر ۲۱:۱۵
فقط آخری :))
دو. حالا فکر کن پسرِ این مدلی هم داریم :| واقعا جز تحقیر چیزی نیست.
پاسخ :
این همه تایپ کرده بودم آخه آرزو :(
:دی ولی
آره آره داریم. من دیدم حتی نشسته بود تو حیاط و دختره واسش چیپس گرفته بود و میبرد! :/ البته این یه نمونه ی کوچیک و نه چندان خوبه. ولی به هر حال گرفتم منظورتو!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان