پونزدهِ آبان

هوا تاریک شده بود، داشتم از دانشگاه برمیگشتم. داشت بارون میومد و یهو اونقدر شدید شد که تا برسم خونه شده بودم موش آب کشیده! یادم نمیاد چی شد ولی فهمیدم بابا فوت شده. گریه نمیکردم. عمیقا ناراحت بودم ولی گریه نمیکردم. نمیتونستم انگار. یادم میاد فردا شبش اومدم تو حیاط، خونه خودمون بود ولی انگار حیاطش مال ما نبود. زدم زیر گریه. از دور دیدم عمو داره میاد. گریه‌مو خفه کردم. منو ندید. برگشت که بره، دیدم شونه‌هاش لرزید. احساس کردم غمم دوچندان شد. شدیدتر و بلند تر گریه کردم. احساس کردم بیچاره ترین فرد عالمم. عجیب بود. تا حالا اینقدر واقعی یه چیزی رو تو خواب احساس نکرده بودم. اینقدر ترسناک و عمیق..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان