تمام دیروزُ پیِ تو میگردم/کجا گُمم کردی، کجا گُمت کردم..

بارون اومده، سرده. برگای زرد ریختن رو کاشی های خیس حیاط. به این فکر میکنم که میگفت:

همه جا آبیه،آبی تا جایی که چشم کار میکنه.
لکه های سبز و سفید با یه بی نظمی خاص سعی میکنن حواسم رو پرت کنن.
هوا سرده. محیط درست اندازه ذهنم ساکته. دارم به صدای بال زدن شاپرکا گوش میدم. ریتم بال زدنشون با اومدن باد تغییر میکنه.
دارم تصور میکنم روی یه صندلی گوشه زمستونِ حیاط نشستم و منتظر پر شدن شیار موزاییکا با برفم. اذان تو گوش چپم شروع میشه. گوش راستم فقط سوت میکشه. ممتد.
نشستم منتظر غروب آفتاب. به انتظار فکر میکنم.
به قدم زدن یه کلاغ روی برگا تو پیاده رو خلوت فکر میکنم. به امید فکر میکنم. اذان تموم میشه. گوش چپم شروع میکنه به سوت کشیدن.

.........

یه زمانی هم میشه که فقط میشینی و نگاه میکنی. زمان میگذره. یه هفته، یه ماه، یه سال.. و تو هیچ کاری نکردی. فقط تماشاگر بودی. گذرِ زمان رو تماشا کردی و فکر کردی چیزی نشده. فقط گذشته. به خودت میای میبینی گذرِ زمان چیزی بهت نداد و اون چیزایی رو هم که یه زمانی کلی سرِ داشتنشون ادعات میشد، ازت گرفت. اینجاست که بخوای برگردی نمیشه، بخوای ادامه بدی،... فقط ادامه میدی چون چاره ای نداری!

.......

انتخاب من، "نام من سرخ" از نویسنده ای که دوست داره. یه ماه بود داشتم فکر میکردم چی بگم بهش،

اممم

"ممنون که به دنیا اومدی! خوش قلب ترین.."

"پارسال این موقع ها فکرشم نمیکردم تا این حد صمیمی بشیم. بهترین اتفاقِ امسالِ من بودی، تولدت مبارک"

+نه نه، وایسا! من همیشه واسه تولد آدمایی که دوسشون دارم تو پنج، شش خط  احساسمو مینویسم. چه خوب چه بد. واسه اونم بنویسم؟!

-تو پنج، شش خط جا میشه؟!

+.. نه، نمینویسم..

"همیشه تصورم ازت این بود که خیلی مهربون و فوق العاده ای، ممنون که تصوراتمو خراب کردی و نشون دادی خوب تر از خوب تری"

".........."

آخرش فقط یه تولدت مبارکِ ساده میفرستم و تمام..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان