life needs new beginnings

چند وقتیه که نون نمیخورم و صبحونه م شده یه لیوان شیر و دو تا خرما، امروز رفتم رو ترازو و دیدم بعله! داره میشه :) یا مثلا یه مدت که اینستاگرام نداشتم و بعدا برگشتم، حالا دیگه هر پیج و هر آشنایی رو که نمیخواستم آنفالو کردم! اینستاگرامم الان خلوته و هر وقت سر بزنم در حد دو سه تا استوری و پست جدید هست که زیاد وقت نمیگیره دیدنشون! با اینکه 400 نفر رو فالو میکنم ولی نصفشون کلا پست نمیذارن، نصف اون بقیه هم کلا اینستا نمیان! اون یکی ها هم هر از گاهی.. یا حتی حواسم هست تو ماشین، اتوبوس، سر کلاس های عمومی و .. کتابمو دربیارم و بخونم، بدون اینکه توجه کنم بغل دستیم دوست داشت حرف بزنه با من! حواسم هست بیشتر کارایی که خودم دوست دارم رو انجام بدم، مثل دیشب که سر بیرون رفتن مقاومت کردم و ..

از تو چه پنهون وبلاگ بالام، من این الی جدید رو دوست میدارم! حتی اگه تغییراتش کند پیش برن. یه مسیر سر بالایی بود و من الان تقریبا بالای تپه م! سر بالایی ها دارن تموم میشن و این دل منتظر سرازیری هاست.. ولی هنوزم یه چیزی کمه. اونم صبر و تلاش میخواد. و اما خدا حواسش هست :)

خیلی کارا هست که دوست دارم انجام بدم، ولی هفتاد درصدشون در گرو یه کار خیلی بزرگترن. ینی اول این گره بزرگ بعد اون کوچیک ها.. مثل همونی که میگفت زندگی مثل جدول کلمات متقاطع هست، شروع کنی به حل کردنشون، بقیه هم دونه دونه حل میشن. حالا فکر کن سوال 1 افقی و 1 عمودی جدول من هر کدوم یه جواب دارن فقط، یه جواب طولانی که راه رو واسه ی جواب دادن به همه سوالات بعدی هموار میکنه!

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان