هفتم آذر نود و شش

۱. سوار تاکسی شدم که برم میم رو ببینم بعد از مدت هااا. راننده گفت ۱۰۰ تومنی دارین؟ کیف پولمو گشتم و گفتم نه متاسفانه. بغل دستم یه خانومی نشسته بود که لباس محلی تنش بود ولی زبون ما رو هم متوجه میشد انگار، کلی کیفش رو گشت و من اصن حواسم نبود که دنبال ۱۰۰ تومنی میگرده. دیدم پیداش کرد و به زبون خودش سعی کرد بهم بفهمونه که بفرما من دارم. اونقدر خوشحال شدم که اصلا نمیتونم اندازه‌شو وصف کنم. بخاطر مهربونیش.. چون چه من صد تومنی میدادم و چه نه، به هر حال راننده یه کاریش میکرد. ولی اون خانوم دل ما رو برد امروز :)))

۲. رسیدم جایی که قرار بود ناهار بخوریم باهم. اون هنوز تو راه بود و من بدو بدو رفتم طبقه ۳. تازگیا یه کتابفروشی پیدا کردم که یه خانوم جوان فروشندشه و خودشم همیشه کتاب میخونه اونجا. خدا خدا میکردم که باز باشه. رسیدم دیدم بازم خانومه سرش تو کتابه. سلام دادم و گفتم ملت عشق رو میخواستم (به ترکی) که دیدم فارسی حرف میزنه فروشنده. بعد دیدم نوشته کتابم امانت میدیم. سراغ کتابای امانتی رو گرفتم و دیدم چنگی به دل نمیزنن! =) خلاصه که ملت عشقمان را گرفته و خرمان رفتیم طبقه پایین تا میم اومد.

.

.

+ بهش گفتم که میرم ملت عشق بگیرم؛ اما تو قول بده تا وقتی که من این کتاب رو بهت ندادم نخونیش. هر کی هم کتاب رو بهت داد تو نخون! گفت قول میدم تا آخر عمرم اگه این کتاب رو تو به من ندادی نخونمش! :)))

۳. از هر دری حرف زدیم و نه از غذامون عکس گرفتیم و نه از خودمون! دوست واقعی ینی این به نظرم! که وقتی هست نه متوجه گذر زمان میشی نه اصلا به کارای حاشیه ای فکر میکنی. و اما خیلی نامردیه که آدم بهترین دوستش رو چند ماه یه بار و اونم در حد یکی دو ساعت ببینه..

++ سه ماه شد.. امروز :) سه ماه از روزی که هیچ وقت فکرشو نمیکردم به اینجاها برسه، گذشت. سه ماهی که نشون داد زمان تعریف واحدی نداره. گاهی میتونی به اندازه ی سه سال تو سه ماه زندگی کنی!

+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۲۱ توسط الی .
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان