زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

این داستان: بچه های فامیل..

هفته ی جدید رو با انواع برنامه ها شروع میکنی، برنامه میریزی از خوابت بزنی، تا بتونی به بقیه کارات برسی و از هیچ چیز لعنتی ای عقب نمونی. یا حداقل از شدت جراحت وارده کم بشه و از چیزای کمتری عقب بمونی! شنبه شبِ دل انگیز میشینی نقاشی بکشی تا بشوره ببره خستگی امروز رو. تلفن خونه زنگ میخوره و احضار میشی پای تلفن! دختر عمه ی گرامیه که میفرماد تکلیف زبان دارم بیام خونه تون؟! این چندمین باریه که میاد و تو حقیقتا خسته شدی که اون بیاد بشینه سریال مورد علاقه شو ببینه و کتاب کار رو بده دستت و تو هی بنویسی و بنویسی و بنویسی. گاهی وقتا که از نوشتن هشت، نُه صفحه تمرین خسته میشی میخوای کتاب رو بزنی تو سر خودت تیکه تیکه بشه و همه تون راحت شین. بعضی وقتا مداد رو میدی دستش و میگی خودت بنویس، اما اونقدر غلط املایی داره که اعصابت به هم میریزه از اینکه نوشتن یه جمله دو دقیقه طول میکشه...

برمیگردی به لحظه ای که میگه بیام خونه تون؟! مِن و مِن میکنی و میگی فاطمه داداشم امتحان داره، پای تلفن نمیشه حلش کرد که مثلا من بگم و تو بنویسی؟! میگه فلان سوال رو میشه اما بهمان رو چیکار کنم؟!! :|| میگی آخه درسش زیاده خودمم کلی کار.. نمیذاره جمله ت تموم بشه و میگه خیلی طول نمیکشه. نمیدونی سرت رو به کدوم دیوار بکوبی که متلاشی بشه و راحت شی. خنده ای از سر ناچاری میزنی و میگی باشه بیا.. تلفن رو قطع میکنی و نمیدونی تقصیرت چی بود که همه باید یقه تو رو بگیرن. نمیدونی چرا تنها توی یه شهر دیگه زندگی نمیکنی. نمیدونی چرا محکوم به این زمان و این مکان و این آدمای ... شدی. 

یکی داره در رو میزنه. به گمانم حمالی شروع شد..

+تموم بشه عکسش رو میذارم :(

۷
هانیه
۲۰ دی ۲۲:۴۰
من بودم یکی دو تا داد سرش میزدم و میگفتم مشق زبان رو خودت بنویس  تا بدونی یه جمله رو بدون غلط بنویسی
پاسخ :
خب اون یه دختر نوجوون ۱۵، ۱۶ ساله‌س. دوست ندارم سر این سرش داد بزنم. اما خب خودمو خیلی کنترل میکردم :دی
آآآآبی
۱۴ آذر ۱۶:۵۰
منم دقیقا این مشکلو دارم اما بچه ها رو دعوا میکنم هر وقت کسی ازم سئوالی داشته باشه بامِن و مِن  کردن و مظلومیت میان  پیشم. علتشم اینه که درس خون نیستن. مثل چی ازم میترسن:)))
آآآآبی
۱۴ آذر ۱۶:۵۰
منم دقیقا این مشکلو دارم اما بچه ها رو دعوا میکنم هر وقت کسی ازم سئوالی داشته باشه بامِن و مِن  کردن و مظلومیت میان  پیشم. علتشم اینه که درس خون نیستن. مثل چی ازم میترسن:)))
پاسخ :
من دلم نمیاد دعوا کنم. چون منم یه زمانی اینجوری بودم و کسی نبود کمکم کنه. ولی از گردن کسی ام آویزون نمیشدم -_-
هوپ ...
۱۳ آذر ۰۰:۰۵
خب این خیلی بده که! 
چون خودم این خصیصه رو داشتم و دارم با تلاش برطرفش میکنم میدونم چقدر اذیتت می کنه، رودربایستی رو کنار بذار و شکوفایی شخصیتت رو ببین.
پاسخ :
واقعا خیلی اذیتم میکنه این تو موقعیت عمل انجام شده قرار گرفتنا! :||
آخه هوپ جان من من داشتم میگفتم که خودم کلی کار دارم، اما وقتی طرف مقابل از رو نمیره چه میشه کرد -_-
+یادمه یه بار یکی از دوستای خودم یه همچین چیزی میخواست ازم و من مودبانه رد کردم، برگشت فحش داد :/ نمیدونم مردم چشونه. :/
محمود بنائی
۱۲ آذر ۰۹:۱۳
منتظریم کامل شده اش را ببینیم! راستی اگه حجم عکس را کم کنید راحت تر آپلود و دانلود میشه.
شاد باشید :) 
پاسخ :
ان شاءالله میذارمش :)
معمولا در حد ۲، ۳ مگ‌ میشه نمیدونم این چرا زیاد شد :/
آرزو ﴿ッ﴾
۱۲ آذر ۰۱:۵۵
دلم کباب شد! منم مثل این رو تجربه کردم، نه بچه‌ی فامیل و تکلیفش ولی چیزی که بر عهده‌ی کسی دیگه باشه و خودش بتونه انجام بده هرچند با کمی سختی، و این‌کار رو نکنه و بندازه گردن من (حقیقتا خوابگاه زیاده از این موارد!) :( حس ناراحتی و خشم رو با هم داشتم!
پاسخ :
دلتان کباب نشود آرزو جان! دنیا همین است. شما هر چقدرم نه بگی بعضیا خودشون رو میزنن به کوچه علی چپ :||
میم _
۱۱ آذر ۲۰:۳۱
من فهمیدم ادم باید رک و در عین حال مودبانه نظر واقعیش رو به سمع و نظر بقیه برسونه و اینجوری اعصابش در ارامش باشه
بگو این نمیشه من بشینم بنویسم تو فقط دلت خوش باشه انجام شده باشه.کامل حل کن بیا من واست تصحیح میکنم فقط
پاسخ :
از هر دری که فکر میکنی وارد شدم میم جان. گاهی وقتا از دانشگاه خسته میرسم خونه میبینم اومده نشسته منتظر من! :|| بدون هماهنگی و ..
نمیدونم دیگه چه جوری میشه نه گفت..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان