سرگردون؟ خیره شدم..

در راهرو رو باز میکنم و هوای سرد میخوره به صورتم، بوی بارون میپیچه تو سرم. برمیگردم تو اتاق، پالتوی آبی نفتیم رو میپوشم و شال پشمی رو سرم میکنم. گوشیمم برمیدارم و میرم میشینم روی تاب. پنج سالم بود که بابا تاب رو درست کرد. اولین روزی که نصبش کرد من نشسته بودم روش، پسر عمو داشت هلم میداد. اون 7 سالش بود. با تمام زوری که داشت، هلم میداد و یه لحظه سر من گیج رفت و افتادم. دو تا دندون بالام لب پایینم رو بریدن و پسر عمو بدو بدو رفت مامان رو صدا زد. یه درمانگاه نزدیک خونه مون بود. مامان منو برد پیش شمسی خانوم. شمسی خانوم بهیار اونجا بود و سه تا بخیه زد رو لب پایینم، یه چسبم روش. نمیتونستم غذا بخورم و فردا شبش مهمون داشتیم. یادمه سوپ میخوردم و هی اون چسبی که رو لبم بود کثیف میشد و منم بهونه ی کثیف شدنش رو میگرفتم و غذا نمیخوردم. از اون روزها الان فقط رد سه تا بخیه مونده رو لب پایینم و تابی که توی این خونه هیچ کس جز من سوارش نمیشه. نمیدونم چی شد که یاد اینا افتادم. شاید چون جمشید داشت میگفت.. راستش اصلا نمیدونم چی میگفت. آخه صدای جمشید همیشه یه غمی میذاره رو دل من، پرتم میکنه به سال های دور. خدافظی با دلبر رو واسه ی صدمین بار پلی میکنم. نشستم رو تاب و از شدت سرما پاهام دارن میلرزن. دستامو توی جیب پالتوم میذارم و مشت میکنم. جمشید داره میگه خوردمش.. تو دلم باشه خیالم راحته، هر جا میرم هست دیگه.. بارون هی کم تر و کم تر میشه. بوش ولی هست هنوز. دلم هوس چایی میکنه. میام خونه، کتری رو میذارم جوش بیاد. میام بهش پی ام میدم. از جمشید میگم واسش، از چهرازی، از اپیزودایی که دوسشون دارم. میگه منم همونا رو دوست دارم، عجیبه.. میگم مثل همه ی چیزای دیگر! همین جمله ی من رو دوباره مینویسه. همیشه همین کارو میکنه.. شروع میکنه به تعریف کردن از چیزایی که تا حالا نگفته بود. چقدر دغدغه هامون شبیهن! بهش میگم این همه شباهت گاهی وقتا میترسونه من رو، میگه ازش لذت ببر! نمیدونه ته دلم چقدر این شباهت خوشحالم میکنه. آرزو میکنم این یه سال زود بگذره فقط، زود..

آآآآبی
۲۳ آذر ۱۸:۱۸
این قالبی که انتخاب کاردی ساده و خلوت و آرامش بخشه. 
دستای مادر بزرگ 
انگو😋
قالی قدیمی 
همه حال خوب کنن
پاسخ :
آره حوصلم از قبلی و عظمتش سر رفته بود :دی 
هر چند فونتش اینا رو دوست داشتم؛ اما فعلا همین بمونه ببینیم چی میشه.
منم دوسش دارم :)
** دلژین **
۱۷ آذر ۰۸:۳۵
لامصب این جمشید و دلبر یه چیزی دارن که آدم یه حالی میشه عصن...‌

پاسخ :
خیلی صمیمی و از ته دله حرفاشون.. اکثرا هم که تجربه کردیم، براهمون به دل میشینن :)
هوپ ...
۱۶ آذر ۱۴:۲۵
اولا روزت مبارک عزیزم.
دوما یعنی زخم لبت در حدی بود که نیاز به بخیه داشته باشه که جای اسکارش الان بمونه؟!
پاسخ :
ممنون هوپ جانم! شما دیگه دانشجو نیستی امسال *_*
میدونی یه جوری افتادم که چونه‌م خورد به سنگ و دندونام با فشار رفتن تو لبم. بخیه که زدن الان جاش هس ولی تا خودم نشون ندم کسی متوجه نمیشه :) برا منم عجیبه که چه جوری دندونام که شیری هم بودن لبم رو بریدن! اما خب از شانس ما بود :دی
+شایدم اون سنگ باعث شد! :/ الان که دارم فکر میکنم چقد عجیبه واقعا :دی ولی یه چیزی شد این لب من بخیه خورد -_-
معلوم الحال
۱۶ آذر ۱۱:۳۱
نگاه نارنگیا رو .. نگاه نارنجیا رو :)
روزت مبارک داااانشجوووو د:
پاسخ :
اون اپیزود پاییزشونم خیلی خوبه *_*
ممنووووون معلوم! روز شمام مبارک دانشجور! :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان