نبرد بین من و من!

قاعده یازدهم:
قابله می داند که زایمان بی درد نمی شود. برای آنکه تویی نو و تازه ظهور کند باید برای تحمل سختی ها و دردها آماده باشی.

فقط ده روز از پاییز دوست داشتنیِ امسال مونده. دارم فکر میکنم که همین چند روز پیش بود که رسیده بودیم به قلبش و تو نوشته بودی "پاییزُ میگم! از هر طرف بری میرسی به قلبش. قلبش زیباست..."

نگرانم. نگرانم از اینکه نشه، از اینکه نتونم و همه آرزوها باد هوا بشن و پوففف!.. یه جایی خوندم که میگفت روزها سخت و سالها زود میگذرن. راست میگه. احساس میکنم همه ی کارهای عالم رو سر من آوار شدن و تا میام به یکیش برسم از یه جای دیگه کم میارم و آخرِ شب خودم رو در حالی پیدا میکنم که به هیچ کاری نرسیده و کز کرده نشسته گوشه ی اتاق. استرسِ داشتن کارها و برنامه های زیاد باعث شده عملا هیچ کاری رو نتونم درست و حسابی پیش ببرم!.. به خودم میام میبینم زمان خیلی زود گذشته و من موندم همون جای قبلی، اما امروزها همچنان خیلی سخت میگذرن و دیروز ها با سرعت نور ازم دور شدن.

خسته شدم؟

الان نمیتونم حتی خسته باشم!.. فقط دارم ادامه میدم. دست و پا شکسته و داغون. دوست داشتم اینجا نباشم. درگیر این افکار و اهدافم نباشم. کاش میشد مثل میم هر روز به این فکر کنم که این ماه مانتوی جدید چی بگیرم یا کجا برم که استوری بذارم! یا مثل اون یکی میم فقط به این فکر میکردم که خب ماهِ بعد اولین سالگردمونه واسش کادو چی بگیرم، یا چرا امروز کم میگه عزیزم، یا چرا وقتی داریم حرف میزنیم از صفه ی چتمون خارج میشه! کاش این قدر یقه ی این الی رو نمیگرفتم که بااااید عوض شی و تا همین الانشم کلی از زندگی عقبی و باید همه رو باهم جبران کنی. آره میدونم اگه یه روزی همه ی غم های آدما رو بریزن یه جا و بهشون حق انتخاب بدن، همه آخر سر غم و مشکل خودشون رو برمیدارن و میرن. یا کاش یه خورده حافظه م بیشتر یاری میکرد تا هرچیزی که میشنوم و میخونم اینقدر زود نپره و یادم بمونه کی بود و کِی بود که اینو گفت.

خودم رو دوست دارم اما نمیتونم باهاش کنار بیام. نمیتونم این کم کاریاشو بپذیرم. نمیتونم اینقدر عقب موندنش رو تحمل کنم. نمیتونم نسبت به نگاهش خوش بین باشم، نگاهش به زندگی. آدم اگه دست خودش بمونه دیگه بدترین حالتشه.. آدم از دست خودش به کجا فرار کنه؟ چه جوری خودش رو تنبیه کنه وقتی که هم شاه و هم رعیت خودشه؟ چه جوری به ذهنش بگه "استاپ ایت! اینقدر فکر نکن! یه لحظه وایسا تا ببینم چه .... دارم میخورم!"

Avonlea میگفت آدم از هـــــر چیزی میتونه دست بکشه، فقط اگه هدفش به اندازه کافی واسش مهم باشه! اگه نشده، اگه نرسیده ینی به اندازه کافی نخواسته. ینی اونقدرام مهم نبوده واسش که از همه چی دست بکشه. هر وقت که کم میارم و خودم رو میزنم به خستگی یاد این حرفش میوفتم. میگم ینی نمیخوای؟ نمیخوای که نشستی؟ بعد مثل یه بچه ی چهار ساله سرمو میندازم پایین به خودم میگم میخوامش اما..

بعد میشنوم که داره میگه اگه میخوای "اما" نداره، آره میخوای! ولی انگار بقیه بیشتر میخوان..

+قاعده ی یازدهم از چهل قاعده ی شمس هی تو ذهنم تکرار میشه و میدونم این روزام میگذرن..

+اگه میتونین واسه ی امتحان روز سه شنبه ی من دعا کنین. خیلی مهمه واسم..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان