یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیـم..

دیدم که نشستی پیششون. میدونستم همه ی دوستات هستن اما انگار من فقط میم.ح رو میشناختم. داشتین حرف میزدین، تو میخندیدی. من اما همش حواسم به لبخند تو بود. "جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست" یادته؟! نزدیکت بودم، اونقدر نزدیک که اگه سرت رو میچرخوندی نگاهی رو که روی تو قفل شده بود میدیدی. غرق بودم، غرق تماشا کردنت. یهو ماشینی که ما توش بودیم شروع کرد به حرکت کردن. داشتیم دور میشدیم ازت. تازه متوجه شهر شده بودم. ریسه های ریز و درشت رو انداخته بودن دور گردن درختا. تا چشم کار میکرد حلقه های نور بود. همه جا غروب، همه جا نور، همه جا تو. رفتیم و برگشتیم. ماشین رو برگردوندن همون جای قبلی. تو خواب بودی. حالا چشام فقط تو رو میدیدن تو هاله ای از نورهای رنگی و غروب. چشامو بستم. فکر کردم دارم ازت عکس میگیرم؛ چیلیک! نزدیک تر شدم؛ چیلیک! دور تر، چیلیک.. بیدار شدم. نه از غروب خبری بود نه از تو. صبح بود، صبحِ لعنتی.. چشامو بستم. یاد عکسایی که گرفته بودم افتادم. چشامو باز کردم و خواستم دنبالشون بگردم؛ یادم افتاد که آدم فقط تو رویا میتونه با چشاش عکس بگیره..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان