دلی دارم و حسرت درناها

تخلفات اداری کارکنان دولت، حق شغل، حقوق مستخدمین، ...

خسته از این مباحث، گوشی رو گرفتم دستم و اینستاگرام رو باز کردم. گروهی از دانشجویان ورودی 94 یه دانشگاه خیلی خوب باهم رفتن توچال. بعد از اولین امتحانشون دسته جمعی زدن به دل کوه و برف. یکی از بچه هاشون کلیپی درست کرده بود از عکس ها و فیلم های این چند روز تفریح با طعم برف و توچال. نمیتونم بگم دلم خواست، نه! فقط دلم شرحه شرحه شد از خواستنش! از موقعیت و حال و هوایی که میشد منم توش باشم اما نشد. میدونی حالا که خودمونیم و شما هم مثلا من رو نمیشناسی،.. خودم کردم!.. خودِ خودِ بزدل و تنبلم. نه اینکه الان چیزای بهتری به دست آورده باشم، نه. اتفاقا الان هیچی ندارم. فقط دو سه سال، وقت تلف شده مونده رو دستم که از هر چیزی که فکرش رو بکنی عقب انداخته من رو. روزای سختی رو گذروندم که برسم به مرحله ی پذیرفتن و کنار اومدن. پذیرفتن موقعیت فعلی و تلاش واسه درست کردنش. اما خودمونیم دیگه اینا رو میبینم ته دلم به اندازه تمام عالم غم و ناراحتی جمع میشه. مثل اون شعر که میگفت:

دستم را میگذارم روی سینه ام

هزار اسب وحشی زیر پیراهنم

با یک دکمه آزاد میشوند..

یعنی... خداحافظ

+یه مدت دوست دارم اینجا شبیه بلاگفا باشه. ساده و بی روح شاید.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان