27 دی

احتمالا الان که من دارم مینویسم، اون سوار اتوبوس شده؛ دنبال شماره‌ی صندلیش گشته، داره میره بشینه طرف پنجره. کوله‌ش رو میذاره تو اون قسمت بالای سرش و بعد از پنجره زل میزنه به صورت مامانش و از الان دلش داره تنگ میشه. داره برمیگرده تهران. نمیدونم چرا دلم میگیره وقتی به برگشتنش فکر میکنم. با اینکه تو این مدتی که اینجا بود اصلا نشد که ببینمش اما همین که آدم میدونه شرایط جغرافیایی مشابه همن، خوشحال میشه. میدونی اصلا خوشحال شدن نداره این! اما چیز عجیبیه که واسه هر چیز مشترکی خوشحال میشی. واسه‌ی هر چیز لعنتی‌ و کوچیکی ذوق میکنی. دوست داری بدو بدو بری واسش تعریف کنی و ذوق کردن اونم ببینی! بعضی وقتا تعجب میکنی از این وضعیت. حتی نگران میشی، هی فکر میکنی، هی فکر میکنی. میاد میگه اینقدر فکر نکن. سخت نگیر، لذت ببر. اما تو بازم فکر میکنی. به تک تک حرفاتون، به تک تک چیزایی که قراره باهم انجام بدین. بعد به خودت میای میبینی همه جا داری بهش فکر میکنی. وقتی از اون خیابون که توی ولیعصره میگذری، وقتی داری ماکارونی درست میکنی، وقتی لیوان چایی رو گذاشتی روی میزت و زل زدی به بخاری که ازش بلند میشه، به این فکر میکنی که چقدر اون چایی دوست داره و تنها دلیلی که تو چایی میخوری اینه که اون دوست داره! یا به خودت میای میبینی همه جا داری از اون مینویسی. نه که تازه اتفاق افتاده باشه، نه. اما خودتم نمیدونی چته. شاید یه روزی از همه چی بنویسم. از اینکه اصلا مگه چیزی به اسم تصادف وجود داره؟! اما فعلا باید برگردم واسه ی امتحان فردا بخونم. کل هفته فقط داشتم امتحان میدادم و جمعه هم امتحان دارم حتی. اما حالم خوبه، میدونی وقتی حالت از بیس و پایه خوب باشه با چیزای کوچیک یا شاید حتی با اتفاقات بزرگ هم به این زودیا آرامشت به هم نمیخوره، متلاطم نمیشی، فقط و فقط چون که هست! :)

+ امروز حفظ میکنم:

فاصله دورت نمیکند

شعرم که بخواهد

اینجایی..

محمد علی بهمنی

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان