زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

یک پست الکی

یه حسی میگفت امروز باید بنویسم. شاید بارون و هوای به شدت خنک و دلچسب امروز، لوب آهیانه چپ مغزم رو قلقلک داد واسه نوشتن. شایدم تاثیر بسته شدن پرونده‌ی این ترمه، یا شاید تاثیر تموم شدن دی ماه. اگه لطف کنن و نمرات رو بدن، ما با این ترم تا ابد خدافظی میکنیم. خدا رو شکر که درسی رو نمیفتم و کمترین نمره‌م یه 14 خوشگل توی اندیشه‌س! میدونی لای کتابم باز نکرده بودم. چون اون روز دو تا امتحان داشتم و یکی رو 19 میشم به احتمال زیاد و این رو اصلا نرسیدم بخونم. اما هر چیزی که تا حالا از اسلام و برهان و معاد شنیده بودم ریختم رو ورقه. تف به ریا اما 14 واسه کسی که هیچی نخونده بود خیلی خفنه! تازه غیبتمم زیاد بود و فکر میکنم 2 نمره فعالیت کلاسی رو از دست دادم! به نظرتون برم اعتراض بدم؟ =)

امروز یه حس و حال عجیبی داشت؛ وقتی با بابا داشتم از دانشگاه برمیگشتم، وسط راه، دقیقا همونجایی که همیشه میپیچیم سمتِ خونه، یاد جو اولین سال کنکورم افتادم. بعدترش ابی داشت میخوند، راستش اصلا یادم نمیاد چی میخوند، چون هیچ وقت ابی گوش ندادم من. قمیشی، داریوش و.. هیچ وقت نمیتونی پلی لیستم رو باز کنی و توی لیست اخیرا پلی شده ها این بزرگواران رو ببینی. دیشب یه آهنگ از نامجو فرستاده میگه تو اتوبوس هزار بار پلی‌اش کردم، گفتم واست بفرستم. از وقتی اومده تو زندگی من، نصف پلی لیستم شده آهنگایی که اون فرستاده. نامجو و linkin park و چند تا خواننده‌ی ترکیه‌ای.. لعنتی من چه جوری رسیدم اینجا؟ داشتم از امروز میگفتم!.. عصرش با عمو اینا رفتیم یه جایی رو گشتیم. بعد که اومدیم بیرون، دیدیم بارون اضافه شده به قشنگیای امروز. یه جای جدید کشف کردم که پر از شمع و بادکنک و این جینگولک بازیاس. برا تولدم که سه ماه بعده شمع گرفتم! بعد هی تعداد چیزایی که من داشتم جمع میکردم تو بغلم، داشت زیاد میشد که مامان گفت بذار یه روز مونده به تولدت بابا رو بیار اینجا! باید یه سری برنامه بنویسم زندگیمو از این حالت درس بخون، بخواب، بیدار شو، بخور، درس بخون، بخواب و .. نجات بدم. چیزی به تموم شدن 96 نمونده و وقت داره هی کمتر و کمتر میشه. هی داریم نزدیکتر میشیم. شایدم دورتر از اون چیزی که میخوایم. حواسم به گذشته نیست، به آینده هم نمیخوام باشه. امروز هر کاری که باید بکنم رو میکنم و خلاص. انسان مامور وظیفه‎س به هر حال. بعدش ببینیم تا سحر چه زاید باز..

دیدی اینجا چقدر خوبه؟ تا دلم بخواد غر میزنم و پرحرفی میکنم. همه چیش متعلق به منه، بر محور من! از هر چیزی که دلم بخواد مینویسم. از هر چیزی که توی این دنیا به کتفمه. نمیدونم چی شد که دلم خواست اینو بگم. راستی اون لوب آهیانه چپ درسته؟ فکر کنم اختلال در نوشتن و اینا به اون ربط داشته باشه. این حرفا اندازه دهن ما نیس خلاصه. نوشتیم ولی.

+بیخیال همه چیز، الکی رو گوش بدین از محسن نامجوی عزیز. فقط گوش ندین، متنشم پیدا کنین، اون وقته که متوجه میشین آقا چقدر خوبه. چقدر خوبه. چقدر خوبه! :)

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان