من یه گلدون پر از گل بودم / وزش چشم تو پاییزم کرد

یه جایی توی کافکا در کرانه، کافکا واسه یه مدت کوتاهی تو یه کلبه چوبی وسط جنگل میمونه. کافکا تعریف میکنه که دیگه از نداشتن و نشنیدن صدای موسیقی ناراحت نیست؛ چون طبیعت صداهای خیلی قشنگتری داره، صدای رودخونه، پرندگان، صدای خوردن بارون به سقف چوبی کلبه و .. بعدترش میگه که وقتی بارون میاد بدو بدو میرم وایمیستم زیرش و خودمو میشورم، میام دراز میکشم زیر نور آفتاب و شبا میشینم جلوی هیزمایی که دارن میسوزن و کتاب میخونم. اگه یه پاراگراف رو نفهمم اونقدر میخونمش تا یه چیز ملموس ازش بیرون بکشم. روزا میرم تو جنگل بوی سبزینگی شش هام رو پر میکنه. تا وقتی به جنگل کاری نداشته باشم اونم کاری به من نداره و امنه..

میدونی من دوست داشتم این فصل از کتاب رو ببلعم. یا اگه حق انتخاب داشتم و میتونستم یه فصل از یه کتابی رو زندگی کنم، قطعا همین فصل و سه روز از زندگی کافکا توی جنگل رو انتخاب میکردم.

.


دریافت گلدون از محسن چاوشی. با اینکه معمولا چاوشی هم گوش نمیدم اما اینو دوست دارم :)

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان