برنامه های ما الان.. نمیدونیم داره چه جوری میشه

راستش میخواستم بیام و بنویسم آقا، رئال از جام حذفی حذف شد؛ اما زیدان تو مصاحبه‌ش گفت که مسئولیت باخت رو می‌پذیرم و فوتبال همینه. باید بلند شیم و ادامه بدیم. منم میخواستم بگم آره زندگی هم همینه. حالا هر اتفاقی که افتاده، افتاده. تو ادامه بده چون چاره‌ای نداری. بعدترش از نوشتن این پشیمون شده بودم. میخواستم بگم ببینین این لباسا رو، من الان یه همچین چیزی میخوام، تو یه لوکیشنی که دنج باشه و من هر کاری دلم بخواد بکنم. بعد دیدم این روزا زیاد اینو میگم. حالا درسته که وبلاگ خودمه و اصلا هر چی دلم بخواد میگم، اما خب دیگه حوصله خودمم داشت سر میرفت. بعدترش اینستاگرامم رو باز کردم و دیدم یکی از بچه ها یه پستی گذاشته. همینی که دارین میبینین. این روزا زیاد از این حرفا میزنه. دقیقا چیزایی که مدت‌هاست ذهن من رو مشغول کردن. اما حل نمیشه که نمیشه. گاهی وقتا واقعا بدم میاد از این همه تحت تاثیر بقیه قرار گرفتن. حتی تو محیطی که هیچ‌کس من رو نمیشناسه هم هیچ وقت صددرصدِ خودم نیستم. میشه بگین شما چیکار کردین واسه حل شدنش؟ یا اگه هنوز حل نشده به نظرتون علتش چیه و .. (حتی ناشناس)

الف سین
۱۳ بهمن ۱۷:۱۹
همیشه هر کدوممون یه چیزایی بلدیم که اون یکی بلد نیس. همیشه هر کدوممون تو یه چیزی خبره ایم که اون یکی تازه کاره :)
من و شمام همینطور... منتظرم چیز یادم بدین از زاویه ای که دنیا رو میبینین :)


+ لازمه بازم در مقابل "ممنون" تون، "خواهش" نکنم تا خودتون از رو برین و دیگه برای کارِ نکرده از کسی تشکر نکنین :)))
پاسخ :
ناک اوت کردین اصن منو :دی

این ممنون گفتنای من الکی و تعارف نیستن، دلیلش اینه که دارم یه چیزایی ازتون یاد میگیرم. مسلما این نمیتونه اسمش کارِ نکرده باشه. حالا شما نمیگین خواهش، اصن مهم نیس ؛)
الف سین
۱۲ بهمن ۱۱:۴۲
این کتابی + که ازش زیر پست فیش نگار، مطلب گذاشتم خیلی کتاب مناسبیه. یکی دو فصل اولش که بگذره، بحث بسیار جذاب میشه. توی یکی از فصل هاش اصلا میاد راهکار میده برای زمانهایی که بین دو راهی موندیم. و جالبه که شهید بهشتی عین یه حل تمرین، چندتا مثال حل میکنه تا یاد بگیریم چطور بین دوراهی ها بفهمیم چی درسته و چی غلط...
[مثلا میگه یه نفر به شما چاقو امانت داده و الان میخواد با چاقو یه نفر دیگه رو بکشه. به شما میگه امانتم رو به من پس بده. حالا شما طبق اسلام باید امانتی که دستتونه و واجبه صاحبش هر لحظه اراده کرد بهش بدین رو پیش خودتون نگه دارین یا اینکه همون لحظه پس بدین. خیلی قشنگ تحلیل میکنه این موضوعو...]
آخر سر، وقتی کتاب تموم میشه میبینید که چقدر کسایی که امر به معروف رو در گشت ارشاد و تذکر دادن به دختر-پسرها خلاصه میکنن حقیر و نفهم ان :) تازه میفهمیم که معروف (خیر - چیز درست - حق) چقدر عظمت داره و همون گمشده ایه که دنبالشیم تا باهاش زندگی کنیم... :)

+ شمام اگه کتاب خوبی دیدین و فکر میکنین شخصیت من (که تا الان بلاگشو خوندین) به خوندنش نیاز داره، لطف میکنین اگه بهم معرفی کنین. خیلی لطف میکنین ... :)
پاسخ :
فک کنم راحت بشه پیداش کرد. البته اول میرم کتابخونه دانشگاهو میگردم :))
دوراهیا! من معمولا گیر میکنم اونجا! خیلی سخته تصمیم گرفتن. الان جالب‌تر شد واسم. حتما باید بخونمش.

+ هر کتابی که من بخوام بگم، یا معرفیش از یه  مبتدی مثل من انتظار میره یا به احتمال خیلی زیاد خوندینش. اما اگه دیدم جایی، حتما میگم بهتون.
لازمه یه بار دیگه هم بگم ممنون :)
الف سین
۱۱ بهمن ۱۹:۴۸
زیر این پست + یه بحثی در مورد الگو شدن داشتیم :)
بیربط نیس با حرفایی که اینجا زدیم درمورد اینکه خودمون باشیم. خودی که قراره انقدی جذاب باشه که بقیه شبیهش بشن. جذابی که قراره واقعا خوب و درست باشه، نه اینکه توهم خوب بودن داشته باشه...
پاسخ :
باید همه رو بخونم. واقعا ممنونم که بهم گفتین. به اطلاعات بیشتری تو این زمینه نیاز دارم.
ممنون بازم :)
الف سین
۱۰ بهمن ۱۳:۴۸
رفته بودن پیش شیخ مفید. گفتن یه مادر باردار مرده. بچه شو از توی شکمش دربیاریم و جداگونه خاکشون کنیم؛ یا اینکه همینطور که بچه توی رحم مادرشه خاکشون کنیم؟
شیخ مفید فتوا داد که چون بچه وارد دنیا نشده، داخل رحم مادرش بمونه و با هم دفن بشن.
مردم مادره رو میبرن که با بچه ی توی شکمش خاکش کنن که میبینن یه سوار از دور میرسه و میگه شیخ مفید نظرش اینه که بچه رو از رحم مادر خارج کنید و جدا جدا دفنشون کنید.
اونام جنین رو بیرون میارن و می بینن که هنوز زنده ست! و اون نوزاد جونش رو مدیون این ماجرا میشه...
همه کلی حال میکنن از این فتوای شیخ مفید. چون اصلا به عقلشون نمیرسیده که ممکنه بچه زنده باشه. میرن پیش شیخ مفید و از عقل بالاش تجلیل میکنن. شیخ مفید میگه والله من اون سوارو نفرستاده بودم... من تنها کاری که کردم این بود که اون روز که شما ازم فتوا خواستید، سعی کردم فقط برای خدا فتوا بدم. ولی حالا که فتوام این قدر اشتباه بوده که جان آدمی رو بگیره، دیگه هیچوقت فتوا نخواهم داد!
شیخ مفید دیگه فتوا نداد، تا اینکه یه نامه از امام زمان بهش رسید:
"وظیفه‏ شماست که فتوا بدهید و وظیفه‏ ماست که شما را حمایت کرده و نگذاریم که در خطا بیافتید."
از بعد نامه شیخ دوباره شروع کرد فتوا بده...

میدونی چی شد؟ اون سوار امام زمان بود. همون امامی که میگه تا وقتی شما برای خدا باشید، ما خودمون هدایت امورتون رو در دست می گیریم و خطاهاتون رو میپوشونیم :)


+ همه ما امام زمان داریم. مال همه مونه. نسبت به همه مون وظیفه داره. حواسش هست که اگه دلمونو درست کردیم، کمکمون کنه که عمل و عقیده مون هم "درست" بشه. [قرار نیست "یکسان" بشه؛ قراره "درست" بشه] :)
پاسخ :
من مچکرم واقعا. هم واسه توضیحات، هم اینکه این همه وقت گذاشتین و تایپ کردین.

+ همه ما امام زمان داریم. من اما چقدر دورم. درست کردن دل! فک کنم تمرین خوبی باشه واسم :)
بله قراره درست بشه
درست بشه
درست بشه :)
الف سین
۱۰ بهمن ۱۲:۱۵
اوهوم... داری درمورد جهل و مخصوصاً جهل مرکّب میگی...
زندگی همینه دیگه. ما زندگی میکنیم که بفهمیم اون چیزی که «درست»ه چیه و  خودمونو برسونیم به همون چیز درستی که شناختیمش. هرچقدر بهتر فهمیده باشیمش، خودمون و آدمای اطرافمونو بهش نزدیکتر کردیم. هر چقدرم که اشتباه فهمیده باشیمش، یا در عمل اشتباه پیاده سازیش کنیم، خودمون و آدمای اطرافمونو ازش دور کردیم. پیچیدگی زندگی ما توی دنیا همینه دیگه... همین که دغدغه مون اینه که نکنه راهمون غلط باشه؟ هیچ کسم غیر خدا کمک نمیکنه که بفهمیم. خدا هم صاف نگاه میکنه به دلمون. که این خوب بودن و اخلاق خوب واسه اینه که محبوب بشیم بین مردم، یا اینکه محبوب بشیم پیش خدا. براساس اون چیزی که توی دلمون میگذره قدرت شناخت درست از نادرست رو بهمون میده.
خودش گفته: «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سُبُلنا»... حتی گفته: «ان تتّقوا الله یجعل لکم فرقانا»... همونطوری که توی نقطه مقابلش گفته: «الذین ضلّ سعیهم فی الحیاۀ الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا...»
شاید یه روز درباره اینا توی بلاگ آیه ها بنویسم... :)


+ حالا مثلاً آخوندا بجای اینکه به اون چیزی که ما داریم درموردش حرف میزنیم بگن «چیز درست»، میگن «حق» :)
پاسخ :
گاهی وقتا اونقدر سخت و پیچیده میشه که میترسونه آدمو! اما همین ترسوندنه باعث میشه هی بسنجیم و حواسمون باشه.
من خیلی خوشم میاد که شما از آیه ها مثال میزنین :)
بله اونجا رو هم میخونم. بنویسین خوشحال میشم.

+حالا تو رشته ما هم میگن حق، استادمونم هی میگه ما فرقی با آخوندا نداریم در واقع :) اما من چون جوجه دانشجوام زیاد عادت نکردم به خوب و درست حرف زدن :)
الف سین
۱۰ بهمن ۱۱:۰۰
اینکه ما با چاشنیِ خودخواهی و دگرآزاری خودمون باشیم، خیلی ترجیح نداره به اینکه جلوی دیگران شبیهشون بشیم و اداشونو درآریم. چون در هر صورت ما اونا رو از دست میدیم :) 
ما باید با چاشنی اخلاق خوش، خودمون باشیم. اون موقعه که اطرافیامون از بودنمون لذت میبرن و ترکمون نمیکنن. چون شیفته ی همین خودِ واقعیِ ما و عقایدمون میشن. بعدش نه تنها ترکمون نمیکنن، بلکه وقتی می بینن ما خیلی راحت خودمونیم و آزارشون نمیدیم، حتی سعی می کنن خودشونو شبیهمون کنن. و این همون امر به معروف و نهی از منکر عملی در اسلامه. که خودت باشی، با اون عقیده ی درستی که از اسلام فهمیدی. و اینقدر خوب باشی که آدمای دور و برت با دیدن رفتار و گفتارت خودشونو شبیهت کنن. نه شبیهِ تو، بلکه شبیهِ اون مدلی که خدا پیشنهاد کرده و تو داری سعی میکنی خودتو به اون مدل نزدیک کنی...

+ خیلی فرقه بین اینکه بگیم "عزیز دلم. من باید برم سر درسم. فردا امتحان دارم. دعام میکنی امتحانمو خوب بشم؟" با این که بگیم "مزاحم نشو! کار دارم!" یا اینکه خودمونو عذاب بدیم و ساعت های شب امتحانمون بخاطر رودربایستی از دست بره :)
پاسخ :
مثلا میخواد بگه اخلاق منم همینه. اگه بخوام در مورد تفاوتا بگم همینجوری میگم. حالا شما میخواید با من بمونید که خب بمونید. نمیخواید خب به کتفم!
اما اینکه تو خودت باشی و بقیه بخوان شبیهت باشن رو این اواخر کاملا دیدم. در واقع شبیه تو نه، شبیه اون چیزی که درسته. اینی که گفتین خیلی ملموس شد واسم. اما اینکه وقتی آدم سعی میکنه خودش باشه، اون خود بودنه چقدر میتونه درست باشه که بقیه هم شاید بخوان شبیهش بشن جای بحثه. ینی ممکنه در عین حال که خودتی، اون رفتاری ام که انجام میدی درست نباشه اما از نظر بقیه درست به نظر بیاد و اونا هم شبیه تو بشن. اینو بخاطر امر به معروف و نهی‌از‌منکر دارم میگم. بعد خودت و یه عده‌ی دیگه ای تبدیل به کسی میشین که درست نیس. اما خبرم نداشته باشین از این قضیه! خلاصه که پیچیده‌س! :)
+ بحث نه گفتن و خوب نه گفتن! که متاسفانه من اکثرا نمیتونم نه بگم به کسی که اون لحظه به حرف زدن با من نیاز داره اما خودمم کلی کار و بدبختی دارم!
البته جدا از این، دوستمون ترجیح میدن اینجوری برخورد کنن. شاید چون فکر میکنه اینجوری بیشتر خودشه.
الف سین
۰۹ بهمن ۲۲:۱۲
ببین همه چی به زبون برمیگرده.
ما میتونیم تفاوتامونو با یه لحن خوب بگیم و هیشکی بدش نیاد،
و میتونیم تا ابد ادای اشتراک داشتن با همه رو دربیاریم و آخرشم با تلخی ازشون جدا شیم :)
کافیه ما همیشه خودمون باشیم. خودمون با یه زبون خوب و بدون نیش...

+ مثلاً متن این دوستت خودش سر تا پا نیش بود. حالا هر چی ام افتخارش این باشه که خودشه، با این لحنش مفت نمی ارزه :)
پاسخ :
آره حرف منم اینه که اونی که خودش واقعا مثلا نولان رو دوست داره هم متفاوت تر از این دوستمونه. نمیشه همه‌ی نولان دوست‌ها رو متهم کرد. یا نمیشه اصن به کسی که سلیقه‌ش واقعا چیزای عامه پسندانه‌س خرده گرفت. خب اینم تفاوته.

+لحنش همیشه اینه! بخواد چیزی بگه همه رو میشوره! :|
آآآآبی
۰۶ بهمن ۱۷:۰۲
منظورم این هست اینجا قضاوتت نمیکنم وگرنه تو ذهن که پیش میاد معمولا
پاسخ :
مچکرم پس :)
آرزو ﴿ッ﴾
۰۶ بهمن ۱۶:۲۷
خواهش می‌شود :) :*
پاسخ :
اسمایل و ماچ بک :)
آرزو ﴿ッ﴾
۰۶ بهمن ۱۳:۰۹
اول بگم که وبلاگ خودتم جزو همین وبلاگ‌هاست. از ذکر وبلا‌گ‌هایی که مطئنم می‌خونی(یعنی احتمالا نظراتت رو می‌بینم) هم که صرف نظر کنم می‌مونن اینا:

جولیک: platelets.blog.ir
ماهی‌ کوچولو: maahomaahi.blog.ir
هلما: dinky28.blog.ir
اسی: tolooeman.blog.ir
خور شید: panjerah.blog.ir
پریسا: habbeangur.blog.ir
محبوبه: mahboobeh-k.blog.ir
سرهنگ: http://agent-cell.blogsky.com/
میلیونر زاغه‌نشین: http://millionair.blogsky.com/
پاسخ :
*_____* نمیدانم لطف شما را چگونه پاسخ گفتن، آرزو بالام :*

مچکرمممم :)
بانوچـ ـه
۰۶ بهمن ۱۱:۵۲
توی کتابی که خوندم نوشته بود که عقاید یه جامعه و سلیقه هاشون خواه ناخواه شبیه به هم میشه...
به فرض اگر شما فقط یه رفیق داشته باشی و اونم اهل سینما باشه چون تفریحات دیگه رو تجربه نکردی شما هم اهل سینما رفتن میشی بدون اینکه حتی بدونی بهش علاقه داری یا نه و کاملا بهش عادت میکنی.
اما اگه یه دوست دیگه هم پیدا کنی که اسکی میره اونوقت قدرت انتخاب داری دایره ی دیدت وسیع تر شده و میتونی تشخیص بدی به سمت کدوم تمایل داری.
خیلی از ماها این سلیقه ها و گرایش هامون واقعا از ته دل هست ولی خب قبول دارم کسانی که در مسیر موج حرکت میکنم و تقلید میکنن
پاسخ :
چه خوب توضیح دادی بانوچه :)
ممنونم واقعا. آره واقعا آدم اگه دوستاش فوتبالی باشن ناخودآگاه به اون سمت کشیده میشه، حتی اگه اوایل دوسش نداشته باشه، یا اگه بی کلام گوش بدن، یا اگه نقاشی بکشن. بهش فکر نکرده بودم.

tahi :D
۰۶ بهمن ۱۰:۱۴
میدونی الی
از کل این پست فقط اونجاش که اشاره داشته به عقاید یک دلقک!من جدی جدی خوندمش و خیلی دوستش داشتم :| خواستم بگم که بدونین من در این رابطه دروغ نمیگم
پاسخ :
میدونم. منم طرفدار رئال نشدم فقط چون همه رئالی بودن. تازه هری پاترم ندیدم و نخوندم. چرا باید دروغ بگم. اصن اون چیزایی که مثال زده صرفا یه نمادن از عامه پسندها. اینکه مثلا همه این روزا تریپ کتابخون بودن دارن. اما این وسط یه سریا واقعا کتاب خوندنو دوس دارن، باید کیو ببینن؟ در کل منظورش اینه که هر جوری هستین باشین. اینکه یه نفر واقعا از عامه پسندها خوشش میادم نمیشه کاریش کرد. منظورش اینه که صرفا بخاطر بقیه انتخابش نکنین. اما مدلش اینه که کلا طرف رو با خاک یکسان میکنه وقتی میخواد چیزی بگه! =)
آآآآبی
۰۶ بهمن ۱۰:۰۵
تو بنویس من قضاوتت نمیکنم
پاسخ :
من از قضاوت شدن نمیترسم. مثل اکثریت شاید از تنها شدن بترسم. و از چیزای دیگه. چون قضاوت باتوجه به تجربیاتمون چیز اجتناب ناپذیریه. مهم اینه که وقتی قضاوت میکنیم بپذیریم که خب آقا طرف مقابل با ما فرق داره و بخاطر این فرق داشتن تنهاش نذاریم.
tahi :D
۰۶ بهمن ۰۹:۲۵
من بیام در رابطه با این موضوع و پست نظر ندم بهتره!
پاسخ :
ناک اوت کردی ما رو :دی
خب دو تا احتمال وجود داره، یا خییلی خودتی و به شدت موافقی و اگه چیزی بگی ما رو واقعا ناک اوت میکنی :دی یا اینکه توام همین معضل رو داری و ترجیح میدی چیزی نگی. یه احتمال سومی‌ام هس که احتمالا اون آخر فرمایشات ایشون در رابطه با گلزار و بقیه رو اعصابته :-"
___ سلوچ
۰۵ بهمن ۲۳:۲۷
همین دیگه اه اه خودتم رئالی هستی
ما بیچاره ها طرفدار رم هستیم فقط :/
پاسخ :
اما من به این خاطر رئالی نشدم که چون همه رئالی بودن!
من واقعا دوسش داشتم. دارم فک میکنم این وسط تکلیف اونایی که واقعا یه چیزیو دوس دارن چی میشه؟
اونایی ک واقعا نولان رو دوست دارن مثلا. کی واقعیه کی تظاهر میکنه؟ داره سخت میشه :|
آرزو ﴿ッ﴾
۰۵ بهمن ۲۲:۵۹
تفاهم داشتن شیرینه! البته وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم این‌که آدم خودش باشه لذت‌بخش‌تر و شیرین‌تره. ولی خب بستگی به اطرافیان هم داره، اونایی که برای شخص مهمن، اونا واقعا باید خودِ واقعی اوشون رو دوست داشته‌باشن. 
ولی این‌که در این فضای مجازی که خیلی‌ها ما رو نمی‌شناسند هم نتونیم صد در خودمون باشیم رو خودم هم دچارشم و بارها تحت تاثیر قرار گرفتم. و خوندن وبلاگ‌ اونایی که خودشونن توصیه میشه :) 
پاسخ :
معرفی این وبلاگ ها به ما مایه ی رستگاریست به هر حال آرزو جان :)
___ سلوچ
۰۵ بهمن ۲۲:۲۹
هوم چه خوبم گفته واقعا
البته از این مشکلات با کلاس بودن و رئالی بودن و کتابخون بودن و اینا رو ندارم خوشبختانه
اینارو ولش کن طرفدار چه تیمی هستی حالا؟ :)
پاسخ :
منم مشکل با کلاس بودن و .. ندارم. ینی اصن نه مطرحه نه مهمه واسم.
تف به ریا ولی رئال :)))
هوپ ...
۰۵ بهمن ۲۲:۱۸
ببین خوبه که این دغدغه رو داری و بهش فکر میکنی، این باعث میشه کم کم این خصوصیت رو تغییر بدی.
البته که من هم خیلی از حرف هام رو توی وبلاگم نمی تونم بگم چون دوست ندارم قضاوت بسم.
پاسخ :
خب یه مدتی هس که دارم تغییرش میدم و خوبه اما مشکل اینجاس که احساس میکنم خودمو دوس ندارم. اصن یه سری انتظارات دارم از خودم که وقتی میبینم اونجوری نیستم به شدت بدم میاد از خودم :|
خیلیامون اینجوری هستیم متاسفانه.
همدم ماه
۰۵ بهمن ۱۸:۱۵
«ما آدم ها همیشه دوست داریم تصویر خوبی داشته باشیم ، خوب حرف بزنیم تا معقول به نظر برسیم برای همین از مطرح کردن خیلی از افکار و عقاید و باور هامون صرف نظر میکنیم و با این کار وجود خودمون رو تو خودمون زندونی میکنیم و سال ها با غیر اونچه هستیم زندگی میکنیم »
پاسخ :
دقیقا من نمیخوام اینجوری باشم!
مترسک ‌‌
۰۵ بهمن ۱۷:۲۳
همه حرفا متین و با همه موافقم اما فقط یه نکته‌ای که رضا گلزار در حقیقت نوازنده‌ایه که بازیگر شده و حالا دوباره برگشته به هنر اصلی‌اش؛ گلزار گیتاریست گروه آریان بود و محبوبیت اون گروه باعث دیده شدن و بعداً ستاره شدنش شد
پاسخ :
آره آره من ابتدایی بودم که توی پارک ملت مشهد کنسرت داشتن، بعد سی دی هاشم میفروختن اونجا، ما گرفتیم و هنوزم دارمش، بعد محمدرضا گلزار با گروه آریان داشتن اون آهنگ معروفشونو اجرا میکردن: گفتی میخوام رو ابرا همدم ستاره ها شم، یا که مث مرغای عاشق من پری قصه ها شم، ما دو بال پرواز مرغ عشقیم، پر میگیریم تا اوج آسمونااا، جای حسرت تو قلب ما دوتا نیس، نمیمونیم با غصه تک و تنهااا :)))
عاشق این آهنگ بودم :)
بعد اینکه نظر اون شخص در مورد خودمون نبودن رو موافقم فقط باهاش. نه بقیه‌ش.
میم _
۰۵ بهمن ۱۶:۲۸
اقا ما عباس قادری رو دوس داریم:(((
جدای از این صحبتها باید بگم که من هم زمانی جز اون نود درصد بودم و میدونم چه حس بدی خود ادم از خودش دارم ولی یهو به طرز عجیبی دیگه برام مهم نبود بفیه چی فکر میکنن یا هر چیزی
به جد معتقدم ۹۰% مردم فقط فیلم بازی میکنن و اصلا خود واقعیشون رو اونجوری بروز ننیدن و عزت نفس پایینی دارن
واسه این جماعت لازم نیست به خودت زحمت بدب خودت رو عوض کنی
پاسخ :
آقا ما اصن حرفی نداریم :))
یهو؟ چه خوب آقا.
آخه اصلا نمیشه مطابق میل بقیه شد. چون آدمای اطراف متفاوتن و تو هی مجبوری واسه هر کسی یه جور دیگه باشی اون موقع. که خیلی سخته و گم میشی!
اما من هنوز راه دارم تا به اون آزادی کامل برسم. میگف واقعی ترین آزادی اینه که خودت باشی :)
هانیه
۰۵ بهمن ۱۶:۲۸
من همیشه خودم هستم شهامت اینو رو هم دارم بگم من این هستم ولی بعضی وقتا جامعه و اطرافیان نمی پذیرند پس میزنند این قبلا واسم مهم بود ولی الان اصلا مهم نیست.مثلا یه مورد رو میگم این جا رایج نیست دختر بره مراسم ترحیم (چرا اش رو نمیدونم) ولی من بعضی وقتا با مامانم واسه هم محلی ها میریم دیگه هم واسه ام مهم نیست یکی بگه چرا میری دختر مراسم ترحیم نمیره.میرم چون هیچ مشکلی توش نمی بینم و دوست دارم برم:)
پاسخ :
باید بگم که واقعا خوش به حالت :))
منم به یه جاهایی رسیدم و خیییلی خودمم الان. اما کاملِ کامل نه. این مقدار کمشم اذیت میکنه. امیدوارم مث تو به همون ۱۰۰ % برسم ؛)
ناشناس
۰۵ بهمن ۱۶:۰۳
اینکه میگن چرا محمد رضا گلزار میخونه خیلی مسخره ست . هدف هدفه . آرزو آرزوعه ! چطور اینهمه پزشک نویسنده داریم ، هیشکی هیچی نمیگه ؟
پژمان جمشیدی و گلزار برام اسطوره ن ! من دوس دارم یکی از رشته های پیزا پزشکی قبول بشم . در کنارش طراحی لباس کنم . اونورش نویسنده بشم ! معلوم نیست اصلا حس و حالشو داشته باشم یا نه . امکانات به کنار ولی اینا رفتن دنبال آرزوهاشون ! اینا رو نباید مثال زشت کرد !

پاسخ :
من صرفا با اون قسمت "عدم شهامت خود بودن" موافقم و با اینکه کی دست به چه کاری میزنه اصلا کاری ندارم. یه پزشک مغز و اعصاب هست که اتفاقا خیلیم خوب میخونه. من خودمم کلی فعالیت جانبی دوست دارم انجام بدم. هم تئاتر کار کنم، هم نقاشی بکشم و .. و اتفاقا به جاهای خوبی تو اینا برسم.
حرف من فقط خود بودنه. راستش اصلنم واسم مهم نیس بقیه چیکار میکنن :) و البته که آدم باید بره دنبال آرزوهاش.
Nelii 💉📚
۰۵ بهمن ۱۵:۴۷
آره دقیقا همینه، من تو دنیای واقعی تنهام و خب دوست ندارم اینجا هم تنها باشم:(
پاسخ :
شاید چون اونجا هم خودت نیستی، تنهایی.
Nelii 💉📚
۰۵ بهمن ۱۵:۳۵
منم این مشکلو دارم، نمیدونم چرا انقدر از قضاوت میترسم.
مثلا دلم میخواد بیام تو وبم بنویسم فلانی ازت متنفرم چون شکلات محبوبم رو خوردی، ولی خب اگه اینو بنویسم کلی فحش میخورم و هی مینویسن واقعا یه شکلات انقدر ارزش داره؟؟
پاسخ :
برا من تو محیط مجازی تا حد زیادی حل شده. اما همون حد کمش گند میزنه به همه چی! خب مثلا بدشون بیاد چی میشه؟ ما از تنها شدن میترسیم. ازینکه بقیه دوسمون نداشته باشن. ازینکه بذارن برن. ازینکه وای چه فکری میکنن الان. همش دیگران، دیگران، دیگران. من خیلی دوس دارم به اون مرحله ی خب آقاااا گور بابای دیگران برسم! :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان