زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

15 بهمن به گمانم

به جایی رسیدم که رابطه‌م با دوستای دانشگاهم نسبتا سرد شده و من هیچ تلاشی واسه درست کردنش نمی‌کنم. تنها چیزی که آزارم میده اینه که نه کاملا دوستی تموم شده و نه کاملا خوبیم. من؟ دوست دارم تموم شه. دیروز یکی از صمیمی‌ترین دوستای دوران دبیرستانم پی‌ام داده بود که با مامان میخوایم بیایم خونه‌تون. الیِ چند ماه پیش اگه اینجا بود قطعا خیلی خوشحال میشد؛ اما من نشدم. موندم بین چیزایی که باید احساس کنم و چیزی که واقعا احساس می‌کنم. تقریبا انرژی هیچ کاری رو ندارم. دیروز کافکا در کرانه رو تموم کردم بالاخره. آقای ناکاتا (یکی از شخصیت‌های داستان) وقتی می‌خوابید، بیشتر از یک شبانه‌روز طول می‌کشید تا کاملا خستگیش رفع بشه و بتونه بیدار شه. مثلا اگه امشب میخوابید صبحِ پس‌فردا بیدار میشد! دیشب ساعت 12 خوابیدم، تقریبا دو ساعت زودتر از هر روز و امروز ساعت 11 بیدار شدم! تقریبا دو ساعت دیرتر از روزای معمولی. خسته‌م و قطعا این خستگی، جسمی نیست. افسرده نیستم. خوبم، میخندم، میخونم، میخورم، اما این خستگی رفع نمیشه که نمیشه. نمی‌خوام بنویسم حس یه جلبک بی‌مصرف رو دارم چون  به جلبک توهین میشه یه وقت. هفته بعد کلاسای ترم جدید شروع میشن و من اصلا حس و حال دانشگاه رفتن و یاد گرفتن مزخرفات حقوقی رو ندارم. حس و حال عید و خرید کردناشم ندارم. کاش عید رو بریم شمالی، جایی. من همه‌ش بمونم تو خونه و هر روز ساعت 6 پاشم برم بشینم لب دریا و منتظر بمونم آفتاب طلوع کنه. بعد برگردم خونه، بخوابم. ظهر بیدار شم، ناهار بخورم بعد برم یه جایی که شبیه جنگله. همه‌ش بشینم به صدای جنگل گوش بدم و بوی دریا بیاد. نزدیک غروب که شد بازم برم بشینم لب دریا، چایی بخورم و یه موسیقی هم باشه به هر حال. بعد همینجوری تا ساعت 2 ِ نصف شب بشینم اونجا، بدون اینکه کاری بکنم و بعد برگردم بخوابم. تمام هفت روز رو اینجوری بگذرونم، اما همه این کارا رو تنها انجام بدم. انی وی، میدونیم که نمیشه. حالا دلتنگی چی میگه این وسط؟

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان