وقتی نهال بودم *

من به شدت نهال آرومی بودم. از اون نهال‌ها که هیچ وقت شیطنت نمی‌کردن، چیزی رو خراب نمی‌کردن، همه دوسشون داشتن! دایی بعضی وقتا تعریف میکنه که هر جا می‌ذاشتیمت همونجا می‌موندی و تکون نمی‌خوردی، گاهی وقتا فکر می‌کردیم مریضی چیزی هستی. :) خونواده پدری‌م به شدت شلوغ و پرجمعیت بود. ما شش، هفت‌تا نوه‌ی تقریبا هم‌سن بودیم که پنج‌تاشون پسر بودن و به‌شدت شیطون. هر وقت خونه‌ی آغاجونِ خدابیامرزم جمع می‌شدیم پسرا هر شیطنتی که به ذهنتون می‌رسه رو انجام می‌دادن؛ از خالی کردن باد لاستیکای ماشینای همسایه‌ها گرفته تا دزدیدن مرغ بقالی پیرِ سر کوچه و بستن پاهاش! حیاط خونه آغاجونم یه حوض خیلی بزرگ داشت، دقیقا وسط حیاط بود. یه حوض دو طبقه که طبقه بالاییش کوچیک‌تر بود، با یه فواره وسط حوض. بزرگترا خیلی رو باز کردن این فواره حساس بودن، چون همین که بازش می‌کردی تقریبا کل حیاط خیس می‌شد و هم راه رفتن رو کاشی‌های خیس سخت بود، هم آب زیادی به هدر می‌رفت. اما لذتش واسه بچه‌ها قابل وصف نبود. یه بار بعد از شام واسه بازی که رفتیم حیاط، یکی از بچه‌ها فواره رو تا ته باز کرد؛ همه موزاییکای حیاط خیس شدن. یه دفه عمو اومد بیرون که همه رو دعوا کنه، همیشه همه رو دعوا می‌کرد اما من رو نه! چون من هیچ نقشی تو هیچ شیطنتی که دسته جمعی بود، نداشتم. درست یادم نیست که اون روز دومین بار بود که فواره رو باز می‌کردیم یا نه، اما عاصی بودن از دست ما! عمو همه رو جمع کرد تو بالکن، با یه قیافه به شدت عصبانی گفت چه خبرتونه نمی‌ذارین یه ساعت با خیال راحت دور هم جمع شیم، آخرش یکیتون رو این موزاییکا سُر می‌خوره میفته زمین، یه چیزیش می‌شه. بعد برگشت به سمت من و گفت فکر نکن که نمی‌دونم توام با اینا دستت تو یه کاسه‌س! تو هم دست کمی از اینا نداری. بعد برگشت و رفت تو. گوش هیشکی به این حرفا بدهکار نبود. من اون موقع سوم ابتدایی بودم شاید، بقیه هم تقریبا پنجم و اول راهنمایی و .. همه برگشتن به بازی اما من رفتم نشستم یه گوشه. چون اولین بار بود بخاطر کاری که نکرده بودم تنبیه می‌شدم. اون روز من نرفتم به عمو بگم اصلا کار من نبود، ینی در واقع چیز مهمی نبود که بخوام بهش بگم؛ اما حالا که یه درخت شدم هر وقت بخاطر کاری که هیچ نقشی توش نداشتم، رفتار بدی دیدم یا حرف بدی شنیدم، سکوت کردم. اگه یه ذره ناحق بودم شاید داد و هوار راه انداختم و دعوا کردم! اما هر وقت حق تمام و کمال با من بود، لال شدم. دست خودم نبود، من از وقتی نهال بودم این شکلی بودم.

.

دوست داشتین میتونین شرکت کنین. بازی وبلاگی* از وبلاگ اعترافات یک درخت

نسیم
۲۰ بهمن ۱۱:۲۸
سلام الی عزیزم
چند وقتیه که نمینویسم.....ببخش دیر جواب دادم....
موفق باشی دختر گل

پاسخ :
سلام نسیم :)
حیف شد که.. من دوس داشتم وبلاگتو. :(
شما هم موفق باشی عزیزم
پرواز ...
۱۹ بهمن ۰۹:۱۷
یوخ بابا 😒
از اب گل آلود ماهی نگیر😂
پاسخ :
خدایااا 😂😂😂😑😑😑
حالا ان‌شاءالله از نزدیک که دیدی منو میفهمی چقدرررر مظلومم ^_^
گلاویژ ...
۱۹ بهمن ۰۵:۲۸
منم یبار گناه کار فرض شدم با این که تقصیری نداشتم، هنوز بعد از چند سال یادم میفته ناراحت میشم که چرا از خودم دفاع نکردم... 
پاسخ :
همینه که میگه ۲۰ سال بعد آدم بخاطر کارایی که نکرده و حرفایی که نزده، بیشتر ناراحت میشه تا کارایی که کرده! براهمون بازم میگه هر کاری دلت میخواد بکن :)
پرواز ...
۱۹ بهمن ۰۰:۴۸
دلم برات ضعف رفت الی *_*
پاسخ :
عزیزم :)))
حالا ایمان آوردی من مظلومم؟! ^_^
دلارام 🌻
۱۷ بهمن ۲۳:۳۱
من ویرانگر بود تو بچگیم...الآن تقریبا آرومم و گاهی اون حس ویرانگریم رو میشه:)
پاسخ :
همه‌تونم که ویرانگر بودین =)))
منم گاهی ویرانگرم. گاهی‌ام هنوووز مظلومم. اما بچگیم همش مظلوم بودم :دی
همدم ماه
۱۷ بهمن ۲۲:۴۱
من بر عکس تو خیلی شر بودم ولی الان خیلی آرومم :))
پاسخ :
من الان شیطنتم زیاده :)) گیر دادن به دوستام، شوخیام، اصن یه وضعی :دی
اما خب هنوزم بعضی وقتا خیلی مظلومم :)
صبا
۱۷ بهمن ۲۱:۱۸
اتفاقا من از دوران طفولیت اصلا اینطوری نبودم خیلی خیلی بداخلاق بودم در کل دیگه کسی نمیتونست تو خانواده من رو تحمل کن نمیدونم چه صبری داشتن که من رو نذاشتن دم در 
پاسخ :
چون خونوادت بودن نذاشتنت دم در! :)))
چون بچه هر جور که باشه شیرینه.
آوو کادو
۱۷ بهمن ۲۱:۱۵
مظلوم... :-)

+ممنون که نوشتید :-)
پاسخ :
می‌بینین اصن ^_^

+ممنون که بازی رو راه انداختید.
tiktik tiki
۱۷ بهمن ۲۰:۳۱
چقدرگناهی بودی اون لحظه:)
پاسخ :
من همیشه مظلوم بودم و هستم =))))) دوستان در جریانند :-"
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان