زندگی پیش‌ِ رو

داستان‌های دنباله‌دار کوله‌پشتیِ بالای کمد

وسط درس خوندنا بابا زنگ میزنه که سین داره میره تهران، میخواین بریم بدرقه‌ش؟ با مامان میریم. هوا خوبه، همه اومدن. کوله‌ی سین رو که می‌بینم یاد کوله‌ی آبی رنگ خودم میفتم. مامان‌جون داره از قدیما تعریف می‌کنه. میگه هر وقت دایی می‌خواست برگرده کشوری که درس می‌خونده، یه چمدون فقط پر از خوراکی می‌کرد و می‌بُرد! میگه هر چی به سین گفتیم اینو ببر، اونو ببر، گوشش بدهکار نبود. آغاجون میگه الان شیکمش سیره واسه همون؛ بذار گشنه‌ش شه می‌فهمه! (با سبک بذار مامان شی می‌فهمی!) منتظر می‌مونیم تا اتوبوس برسه. هی سعی می‌کنم ذهنم نره به اون موقعی که من می‌خوام برم. هی سعی می‌کنم خودمو اینجا تصور نکنم. اما لعنت به همه‌ی رویاهایی که دست از سرمون برنمی‌دارن. لعنت به هر چی مسئولیتی که از رویاها آغاز می‌شه. وقتی سین داره سوار اتوبوس میشه بهش میگم "اوزون نن میراعات اول*". برمی‌گردیم خونه. می‌شینم پای چیزی که قراره من رو به اونجا برسونه. صُب میشه این شب، نه؟

+وقتی ناراحتین برین بهش بگین؛ این نگفتن و تظاهر به خوب بودن، علاوه بر اینکه چیزی از ناراحتیِ شما کم نمی‌کنه، بلکه طرف مقابل رو هم ناراحت می‌کنه. اون هر چقدر هم که شما رو بشناسه، از این فاصله نمی‌تونه تشخیص بده چتونه، خب؟

.

*معادل فارسیش میشه حواست به خودت باشه.

درباره‌ی وبلاگ
چه چیزها که ننوشته‌ام.
+دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان