بیشتر از یه ماه مونده اما.. :)

بعضی وقتا احساس می‌کنم نفسم بالا نمیاد. هی با زور بیشتری هوا رو می‌کشم تو ریه‌هام و هی بیشتر احساس خفگی می‌کنم. امروز عصر که احساس کردم هوای اتاق جوابگو نیست، رفتم نشستم رو تابِ وسط حیاط. کوچه ساکت بود، هیچ ماشینی رد نمی‌شد. هوا هم این روزا جوریه که همه‌ش بوی عید میده، بوی ماهیِ توی تنگ شیشه‌ای. بوی وقتایی که نزدیک عید می‌رفتیم اون پارکی که نزدیک خونه خاله ایناست، همیشه هم دم غروب می‌رفتیم، همه جا پر می‌شد از سبزه و وسایل سفره هفت‌ سین، شمع، ماهی، ترقه، فشفشه. هوا این روزا جوریه که همه‌ش بوی فشفشه میده. بوی چهارشنبه سوری، بوی لباسایی که بوی دود آتیش شب چهارشنبه رو گرفتن. می‌شینم رو تاب، نوکِ بینیم یخ زده. یه آهنگ از شجریان پلی می‌کنم: "زخم‌ها زد راه بر جانم ولی/زخم عشق آورده تا کویت مرا". یادته امسال قول داده بودیم آخر سالمون رو جشن بگیریم؟ خیلی چیزا از دست دادیم، اما می‌ارزید. "خوب شد دردم دوا شد، خوب شد/دل به عشقت، به عشقت مبتلا شد، خوب شد". میدونی من امسال حتی یه بارم سرما نخوردم، همین کافی نیست واسه فوق‌العاده بودن یک سال؟ با معرکه‌ترین آدم زندگیم آشنا شدم، خودم رو پیدا کردم. آهنگ رو عوض می‌کنم، کل پلی‌لیست گوشیم رو زیر و رو میکنم، از هر آهنگ در حد یه دقیقه گوش میدم. با همشون هم‌خوانی میکنم. بیا قول بدیم سال بعد این موقع جشن قشنگ‌تری بگیریم. بزنیم به خیابون ولیعصر و عکس بگیریم. به جایی که واقعا تعلق داریم برسیم.

این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان