رویاهاتو جمع کن، باید بریم دریا

این رو واسش میفرستم. می‌دونم مثل من دریا واسش فقط دریا نیست. دریا فقط یه حجم بزرگ و ترسناکی از آب نیست. برمیگردم با میم حرف میزنم توی تلگرام. صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند میشه. نوشته "دریا..! من تا حالا دریا رو از نزدیک ندیدم. دریاچه ایکس و رود ایگرگ رو دیدم فقط." چرا من اینو نمی‌دونستم؟ یادمه یه بار گفته بود با میم.ح قراره یه آخر هفته رو برن رشت و بندر انزلی. بهش گفته بودم جای ما رو هم خالی کنین. گفته بود شما را در قلب خود گذاشته و می‌گردانیم. دقیقا بعد از دیدن فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" بود. بهش گفته بودم این فیلمه چقدر بوی بارون میده، بوی شمال. اما نرفتن. ینی میم.ح با خونواده‌ش رفت و این ایده صرفا در حد یه ایده موند. گفته بودم من از همین امسال به فکر تولد سال بعدشم؟ ساعت 2 بود که رفت بخوابه، منم می‌خواستم بخوابم، اما به خودم اومدم دیدم 3 و نیمه و من دارم فکر می‌کنم خب اگه برا فلان ساعت بلیط بگیریم برا رشت، ساعت 9 می‌رسیم بعدش می‌تونیم فلان جا بریم واسه صبونه، بعد رشت رو بذاریم رو سرمون، بعدترش نزدیک غروب بدو بدو بریم به این ماشینایی که میرن سمت دریا بگیم ما رو هم میبرین؟ اما هیچ پولی نداریم بهتون بدیم. بگیم آخه ما قول دادیم غروب دریا رو ببینیم، بگیم آخه تا حالا دریا رو از نزدیک ندیده. خورشید که رفت یه دونه از این کیک هزار تومنیا که کوچولوئن بگیرم جلوش یه شمعم بذاریم روش، بگم آرزو کن. سال پیش که یادت رفت آرزو کنی، حالا بــایــد آرزو کنی... امسال همه چیز فراتر از تصورم بود، می‌دونم که وقتی بریم رشت، خیلی فراتر از اینی که تصور کردم قراره اتفاق بیفته و این خودش یه جون به جون‌هام اضافه می‌کنه!

.

و وقتی این توییت رو دیدم :)

این‌جا
دارم راه می‌افتم ببینم تهش، من رو این هوا تا کجا می‌بره..


قالب: عرفان