هر صبح اگر آرزویی در دلت انداخت، بخیر است

یاد اون شبِ قدری افتادم که نوشته بودم انگار خدای تپلوی مهربون اومده بود نشسته بود جلوم و میگفت بگو بابا جان، چی می‌خوای؟ گریه نداره که.. حالا خدای تپلوی مهربون، می‌خوام بیام بشینم جلوت، بگم نمی‌دونی چقدر احساس می‌کنم دورم از اون چیزی که می‌خوام، بگم خدایا انگار هیچ‌وقت قرار نیست بهش برسم، بگم حواست به من هست؟ می‌ترسم. سعی می‌کنم نشانه‌ها رو دنبال کنم. ببخش اگه نمی‌تونم همونی که می‌خوای باشم. دوست دارم باشم، بلد نیستم.. حالا عین یه دختر بچه‌ی 3 ساله زل می‌زنم بهت و می‌گم ما فقط تو رو داریم. مبادا ولمون کنی، گم می‌شیم..

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

وینچه بینی هم نمانَد بر قرار

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان