شروعِ یک چاهار اسفند معمولی

دختری رو تصور کن که سطح دغدغه‌هاش رسیده به اونجایی که چرا باید همین امشب بفهمه می‌ری، چرا ده دقیقه مونده به رفتنت؟ بعد کل شب غم بیاد از دلش آویزون بشه و با لبای کج بشینه این منظره رو تماشا کنه. بعد منو تصور کن که با تمام توانم دارم فرار می‌کنم از این دختر، از این شکلی شدن. نمی‌خوام، می‌ترسم، خیلی هم می‌ترسم.. فرار می‌کنم، فرار می‌کنم، دور می‌شم، یه جایی خسته از این دویدنا وایمیستم، خم می‌شم دستامو می‌ذارم رو زانوهام، نفسم جا میاد. بلند می‌شم، یه آینه جلومه. اون دخترُ می‌بینم که قبل از من رسیده و داره از آینه نگام می‌کنه..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان