بچسبد به تن تاریخ

حوالی 5 عصره؛ استاد نون وقت استراحت داده؛ می‌رم بیرون، شمارتو می‌گیرم. دیر جواب می‌دی، مثل همیشه. صدای اون ور خط می‌گه، سلام.. سرما خوردی و صدات گرفته‌س. با شنیدن صدات یه لبخند پهن میاد می‌شینه رو صورتم. می‌گفت من اگه مُردم بگو منُ تو منحنی لبخندت دفن کنن، تا ابد می‌خوام همون‌جا بمونم.. با فکر کردن به حرفامون، با دیدن اسمت، با شنیدن اتفاقیِ تکیه کلامت. سین پی‌ام داده با کی حرف می‌زدی که اینقدر خوشحال بودی؟!

حوالی 5 عصره؛ بوی بارون میاد. می‌رم جایی که دو طرفش درختای بلند سرو قرار دارن؛ همه‌ جا پر شده از بوی زندگی. راه می‌رم و حرف می‌زنم. یه جوری حرف می‌زنم که انگار پیشمی؛ سین میگه چی داشتی می‌گفتی که با دستت عدد دو رو نشون می‌دادی و ساعت رو نگاه می‌کردی؟!

حوالی 5 عصره؛ اینجا، توی این شهر، زیر این آسمون ابری، دختری هست که می‌خواد زمان توی همین لحظه متوقف بشه، می‌خواد نگذره اون ده دقیقه‌ای که همه‌ش لبخند به لب داشت و حواسش نبود، می‌خواد تموم نشه لحظه‌هایی که صدای گرفته‌ی اون طرف خط می‌گفت وقتی داری می‌نویسی اینقدر خجالتی نیستیا.

حوالی 5 عصره و من به همه‌ی 5 عصرهایی فکر می‌کنم که بارون بود و اسفندماه بود و انگار هزاران پروانه توی دل من این‌ور و اون‌ور می‌رفتن و ما یا بی‌خبر بودیم و یا زورمون به فاصله‌ها نمی‌رسید.

حوالی 5 عصره؛ بارون، زمین خیس، عصر، درختا، کلاغایی که می‌شینن رو بلندترین سرو، می‌گی سلام و همه‌ی جزئیات واقعی پر می‌کشن. زمین آهسته به چرخیدنش ادامه می‌ده اما فقط منم و صدات.

اگر می‌شد صدا را دید.. آخ که اگر می‌شد صدا را دید..

+عکس رو عاطفه گرفته و با اجازه‌ خودش گذاشتمش.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان