اما نمی‌رسه

من اگه زورم به فاصله‌ها می‌رسید و می‌تونستم کیلومترها رو بدوزم به هم، امشب رو میومدم پیشت، بدون هیچ حرفی فقط زار زار گریه می‌کردم. تو هیچی نمی‌گفتی، فقط می‌ذاشتی گریه کنم و آروم شم.

من اگه زورم به فاصله‌ها می‌رسید و می‌تونستم ابرا رو بزنم کنار، می‌رفتم بغل آقاجونم که ۵ ساله نیست، بهش می‌گفتم اونایی که اون پایینن بعضی وقتا خیلی نامرد می‌شن.
من اگه زورم به فاصله‌ها می‌رسید، همین فاصله اتاق خودم تا اتاق مامانمو طی می‌کردم و می‌گفتم مامان می‌دونستی من چقدر وبلاگمو دوست داشتم؟ می‌دونستی من حرفامو به هیشکی نمی‌زنم؟ حتی به تو که نزدیک‌ترینی. یه گوشه‌ای پیدا کرده بودم داشتم می‌نوشتم که نشد؛ مامان دیدی این دفه هم نشد؟
من اگه زورم به فاصله‌ها می‌رسید فردا رو می‌رفتم پیش میم، که اگه دو نفر تو دنیا وجود داشته باشن که منو بفهمن، بدون شک یکیش میمه. می‌رفتم کل روز رو قدم می‌زدیم بدون این‌که بگه خسته شدم، بیا دو دیقه بشین. یا بسه این همه ساکتی، اومدی پیش من که حرف نزنی؟
من اگه زورم به فاصله‌ها می‌رسید اول و آخرش میومدم پیش تو. میومدم پیش تو که مجبور نباشم حرف بزنم. توی زندگی من بهترین مصداقِ "که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد" تویی چون‌که.
من اگه زورم به فاصله‌ها می‌رسید، دل می‌کندم از این‌جا، از همه چی.

+نمی‌دونم با این‌جا و این همه خاطره چیکار کنم حقیقتا. ننویسم چه کنم، بنویسم چه کنم.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان