دقیقه نودی

هفت، هشت باری پست نوشتم در مورد ۹۶، اما هر بار پاکش کردم و فکر کردم هیچ‌کدوم نمی‌تونن به حد کافی عجیب و غریب بودن امسال رو نشون بدن. روزای آخر از یه مترجمی که حتی من رو نمی‌شناخت کتاب جزء از کل رو عیدی گرفتم. اونقدر هیجان‌زده شدم که نتونستم جمله‌ها رو سرِ هم بیارم و واسه مامانم تعریفش کنم. ۹۶ َم با تمام خوبیا و بدی‌هاش تو دل من می‌مونه، سال‌ها بعد وقتی به امسال فکر می‌کنم یه لبخند بزرگ روی صورتم میاد و طعم چای دارچین‌دار رو زیر زبونم احساس می‌کنم. امیدوارم ۹۶ واسه من فقط تیزری از ۹۷ باشه و خوبیای ۹۷ خیلی قشنگ‌تر باشن.

دوست‌دارم یه روزی که نشستیم رو چمنای پارک لاله و آفتاب نیمه جان اسفند افتاده رو صورتت، بهت بگم دیدی گفته‌بودم امسال دیگه سال فاصله‌ها نیست؟ دیدی شد؟

نه از این آرزوهای الکی، از این آرزوهایی که از تهِ تهِ دلم می‌خوام حال هممممتون خوب باشه. یه روزی یه جایی یه حس خوب لونه کنه تو دلتون و دعای ما در حق هم‌دیگه اثر کنه.

شروع یک پایان..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان