یک از n

گیر افتادیم توی ترافیک مَنجیل-رودبار؛ نزدیکای ۶ عصره و مسیری که به رودبار منتهی میشه پر از تونل. هوا که کم کم داره تاریک می‌شه و داریم به لحظات مورد علاقه من نزدیک می‌شیم. یه جاده پر از چراغای قرمز و نارنجی، یه باد خنک و آهنگ ملایمی که داره پخش میشه. جزء از کل رو گذاشتم رو بالش و بالش رو هم رو پام. دارم مزه‌مزه‌ش میکنم که وارد تونل می‌شیم. تونل نسبتا طولانیه و ترافیک خیلی شدید. صدای جیغ زدن یه خانم میاد، سرمو برمی‌گردونم و می‌بینم یه خانم هم‌سنِ مامانمه که از جیغ-دست-هورا، قسمت آخرش رو به‌خوبی اجرا می‌کنه. بعد صدای بوق ماشین، حالا صدای دختری که تو ماشین جلوئیه و بازم صدای بوق. به‌همین سادگی مردمی که دوروبر ساعت ۷ عصر توی تونل مسیر منجیل-رودبار بودن دارن به سبک خودشون خوش‌حالی می‌کنن. صدای آهنگی که توی هر تونل بلند می‌شه، صدای جیغ و هورای چندین دختر و صدای بوق. یه عروسی که نه عروس داره نه دوماد اما ملتی که واسه شادی از هیچ فرصتی دریغ نمی‌کنن. من؟! فقط ناراحتم که صدا نمی‌ذاره تمرکز کنم. نه این ورم و نه اون ور، اما راستشو که بخوای وسط بودن شاید بدتره. این‌گونه ۹۷  َمو آغاز می‌کنم. سالی که قراره یا این‌ور باشم و یا اون‌ور، یا رومیِ رومی یا زنگیِ زنگی.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان