زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

ششمِ فروردین

بهش گفتم: "دوست‌ندارم با همچین آدمی حرف بزنم، حتا اگه خیلی دوسش داشته‌باشم". برخلاف من می‌تونه خون‌سردیش رو موقع بحث‌کردن حفظ کنه؛ چیزی نگفت، فقط گفت می‌خوای بیخیال قضیه بشیم، شب‌بخیر و تمام. از دو و نیم دیشب تا الان یازده ساعت گذشته، اگه هر ساعت ده بار به جمله‌ای که گفتم فکر کرده باشم، ینی از دو و نیمِ دیشب تا الان صد و ده بار به خودم گفتم اما اگه من بودم ناراحت می‌شدم با این جمله. خوبیش اینه که به روش نمیاره ناراحت شده؛ بدیش اینه که به روش نمیاره ناراحت شده. می‌دونی من تا حالا احساس نکرده‌بودم این حد از بی‌چارگی رو. وقتی خودت یه چیزی رو دلت می‌خواد و نمی‌تونی داشته باشیش، ته‌ش اینه که یه روز، یه هفته یا چمدونم یه ماه غصه می‌خوری و بعدش عادت می‌کنی. اما وقتی کسی که خیلی دوستش داری یه چیزی رو می‌خواد و نمی‌شه، اینجاست که همه تعریفایی که از بی‌چارگی بهت نشون داده بودن، می‌ره زیر سوال. یا وقتی یه چیزی داره به خودت آسیب می‌زنه و حواست نیست خودت رو تو چه باتلاقی انداختی، نه حس درموندگی داری و نه تلاشی واسه رهایی از اون باتلاق می‌کنی. اما وقتی کسی که واست مهمه داره به خودش آسیب می‌زنه و تو می‌گی و می‌گی که تو رو خدا ببین داری چیکار می‌کنی، اما اون انگار توی تاریک‌ترین جای جهان گیر افتاده باشه، انگار که کورترین فرد دنیا شده باشه، انگار که هیچ صدایی از مرزهای هوشیاریش عبور نکنه، نمی‌شنوه صدای تو رو. حالا موندم چه‌جوری برم بگم ببخشید.. همه‌ش از نگرانی بود، همه‌ش بخاطر خودت بود. اما خرابش کردم.

با اینا نودوهفتمُ سر می‌کنم..

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان