هشت

وقتشه غلظت خودمون رو توی هر محیطی کم کنیم، بریم وایستیم عقب؛ تماشا کنیم ببینیم چند نفر میان جلو بگن ببین چن وقته نیستی؟ از یک آوریل دیگه هیچی نذاشتم و نمی‌ذارم اینستا. وبلاگ هم همینطور. چیزی نمی‌نویسم. یه جور تنبیه و تشویقه واسه خودم. تشویق واسه اینکه تمرین کم حرفی بکنیم، دور شیم، خیالمون راحت شه. دیگران رو بی خیال شیم و گم کنیم تا بتونیم خودمون رو پیدا کنیم. فعلا دنیایی خواهیم ساخت شامل اینجا و هر از گاهی تلگرام و کتابها و فیلم‌هامان. دیگه اون‌قدری بزرگ شدیم که از پس این بربیایم نه؟ تمرین الی‌ترین بودن بکنیم نه؟ مثل همون که سعدی میفرماد: هوشم ببر، تا کی غم زمانه؟! ریلی تا کی بزرگوار؟ یه روزی به خودم میام و می‌بینم وایستادم رو قله 30 سالگی و عه! زندگی نکردم که. خودم نبودم که. آزاد نبودم که. چون می‌گفت بزرگ‌ترین آزادی اینه که بتونی خودت باشی، می‌دونی؟ حالا گور بابای شهروز و مرصاد و نگاه خوبش و هر کسی که خوشم میاد و سوق پیدا می‌کنم سمتش. پس من چی؟ الی چی؟ خودتو نگاه کن بزرگوار. نگاهت به درون باشه؛ هر از گاهی هم می‌تونی آسمونو نیگا کنی دلت وا شه. چون‌که می‌گه همه ما در منجلاب زندگی می‌کنیم اما بعضیامون نگاهشون به ستاره‌هاست مگه نه؟ سالگرد آقاجونمم هست امروز. بد موقع رفتی. اما نه. اگه می‌موندی این بی‌عرضه‌ها خیلی ناراحتت می‌کردن. حالت خوبه، می‌دونم..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان