زندگی پیش‌ِ رو

چه چیزها که نمی‌نویسم

حیفه خالی بمونه آخه

دارم فکر می‌کنم اگه بارون دوست نداشت چی می‌شد؟ یا وقتی می‌گفتم من به حس بعد از بارون زنده‌ام و ذوق نمی‌کرد، بازم می‌شد اونی که باید بشه؟ نود و هفت رو نمی‌دونم اما اردی‌بهشت توی بهترین شکل ممکن ظاهر شده تا الان. بیدار می‌شم می‌بینم عه؟ لعنتی ینی امروزم داره بارون میاد؟ :) همه چی به طرز عجیبی خوب بوده تو این مدت. باورت می‌شه یه قسمت از آرزویی که موقع فوت کردن شمع تولدم تو دلم بود، برآورده شده؟ همین‌قدر زود. واسم اورهان پاموک گرفته بود، با یه نمایشنامه که یه جاش می‌گفت: "بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی خیلی دوسم داری." می‌دونی اصلا مهم نیست؟ کل مسیر رو با دوتا کتاب تو دستم داشتم می‌خندیدم و تنها بودم، بعدش فهمیدم انگار همه دارن نگام می‌کنن، چون اونی که بی‌دلیل می‌خنده چیه؟ آره دیوونه‌س! :) حالا یه قفسه کتاب دارم واسه خوندن، یه عالمه فیلم خوب واسه دیدن، دوتا کتاب رنگ‌آمیزی واسه گم شدن توی طرحاش، هزارتا دلیل واسه خالی نموندن آرشیو اردی‌بهشت، و هزارتا دلیل واسه رفتن و کم نیاوردن. با تمام وجودم منتظرم تیر برسه و بیام و بنویسم آره، بالاخره واسه ما هم سامْر ایز کامینگ بزرگوار. واسه این‌که بنویسم همه چی از نود و هفت شروع شد. حالا که اومدین و نشستین این‌جا پیش من، یه موسیقی هم مهمون من. بی‌کلامه، اما قشنگه.


دریافت Snow Walts - Ilya Beshevli

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان