لااقل باش تا "بهار" آید..

گمونم بهار یه جایی تو دل آدمه؛ همون لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری رها کنی هر چیزی که هست رو، تصمیم می‌گیری عوضش کنی، حالت با خودت خوب باشه و تمرینِ زندگی کنی، بهار میاد.

پنجره‌ها رو باز کردم، باز این گنجشکا سر و صدا راه انداختن. می‌خوام بنویسم تو بخند، جهان خراب هم می‌خندد، نمی‌نویسم اما. پنجره‌ها رو باز کردم، دومِ خرداد ۹۷ عه، تولد بابا. ما تا ابد دلتنگ هوای اردی‌بهشت ۹۷ خواهیم موند اما. پنجره‌ها رو باز کردم، بلکه کمی زندگی سُر بخوره بیفته رو فرش، بلکه بتونم بنویسم حالمون خوبه، اما نمی‌شه خوب‌تر شه؟ این بار خواهش می‌کنم آقای خدا.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان