احساس سوختن به تماشا نمی‌شود..

نوشتم. از این‌که مریم غریب دوست کی بود؛ از این‌که هررر بار که عکسای شیمی درمانیش رو می‌ذاشت اون‌قدر ناراحت می‌شدم که انگار یه نفر از خونواده خودم سرطان داره و این روزا رو می‌گذرونه. از سعید مهرپور، از دوست‌داشتنی بودنشون، از دخترشون مهفام. از جوون بودنشون، از زندگی‌ای که سرطان سایه انداخته بود اما اونا همیشه امید داشتن. از این‌که رو تخت بیمارستان برا رزیدنتی می‌خوند. و فهمیدم برا همیشه رفته مریم.. کلمه‌ها تو گلوم‌ گره می‌خورن. دیگه دردی نیست مریم عزیز. کاشکی نمی‌فهمیدم. کاش..

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان