که بپاشد ز لبخندم، جهانی.

امروز زنگ زدن که بیا ببرش؛ تند تند لباس پوشیدم و رفتم دنبالش. وقتی رسیدم کز کرده‌بود و نشسته‌بود یه گوشه. ناراحت نبود، بیش‌تر بهش میومد خسته باشه تا ناراحت. دیدم از گوشه چشمش داره نگام می‌کنه، لبخند زدم. صدا حواسم رو پرت کرد "فقط باید قول بدی تحت هـــر شرایطی اولویت اولت اون باشه، تنهاش نذاری؛ از این به بعد تو مسئول خوش‎حال کردنشی، دیگه کسی رو به جز تو نداره." سَرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم و دوباره نگاش کردم، سرشو انداخته‌بود پایین. دوباره شنیدم که گفت "فقط قبلِ رفتن یه بار دیگه می‌خواد بره رو سِن، اشکالی که نداره واست؟" گفتم نه بذار راحت باشه. خدافظی کردم و اومدم نشستم ردیف آخر تا نگاش کنم. جای زخمای روی بدنش جلب توجه‌ می‌کرد؛ یکیش دو انگشت پایین‌تر از زانوی راستش، یکیش رو بازوش، یکیش.. خسته بود، اما زیر نور صحنه آروم و دل‌نشین به نظر میومد. همه‌ حواسشون به اون بود. نور سالن کم و موسیقی ملایمی پخش شد. شروع کرد به رقصیدن، آروم و بادقت. با هر حرکت دردش رو احساس می‌کردم؛ با هر باری که می‌رفت رو انگشتای پا، با هر چرخش. سختش بود اما ادامه می‌داد. تموم که شد بلند شدم و واسش دست زدم؛ بعد هم منتظر موندم لباسش رو عوض کنه تا بریم. نیم ساعت پیش رسیدیم خونه؛ الان رو تخت من خوابیده. می‌خوام بیدار که شد باهاش حرف بزنم، بگم دیگه نمی‌ذارم کسی مروارید دنیای قشنگت رو کدر کنه. بگم مثل همونی که آرینا می‌گفت، دیگه نمی‌ذارم تو جبهه‌هایی که مال تو نیست بجنگی و زخمی بشی.. تو آینه دارم نگاش می‌کنم. حالم خوبه مثل این‌که نه؟ مسئولیت از رویاها آغاز می‌شه چون‌که، هاروکی می‌گفت.

گیلزاد
۱۴ خرداد ۱۲:۱۷
اره مسئول رویاهامونیم تا واقعی شن...
این روزا همه جا حرف رویاهاس من هی قلبم تند تند تر بزنه :ایکس
پاسخ :
مسئول خودمونیم :) فک کن من تو ۲۲ سالگی تازه میخوام مسئولیت خودمو به عهده بگیرم :دی
قلب تو رو دیگه نمیشه کاریش کرد 😅🙈
غمی ‌‌
۱۳ خرداد ۱۱:۰۲
یاد فیلم قوی سیاه افتادم... 
پاسخ :
خودمم وقتی خوندمش یاد اون افتادم.
آآآبی
۱۳ خرداد ۰۰:۲۵
داستان واقعی بود یا تراوشات ذهن؟
پاسخ :
این‌که من خودم بخوام حال خودم رو خوب کنم و مسئول خوش‌حالیش باشم واقعیه، اما خب داستان شانس واقعی بودن نداره چون من هم‌زمان نمی‌تونم دو نفر باشم و خودمو بغل کنم بیارمش خونه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان