شما رَم اسیر کردیم..

دریافت Olafur Arnalds-Say my name(feat. Arnor Dan)

خونواده آقای "ب" اومدن پیشمون. آراز می‌خواست برگرده تهران، واسشون چایی ریخته‌بودم که ماشین اومد. خانوم "ب" می‌گفت اومدنِ بچه‌ها خیلی دل‌گرمم می‌کنه مادر، اما رفتنشون.. امان از رفتنشون. قبل‌ترش رادیو یه موسیقی ملایم پخش می‌کرد. مامان سوپ قارچ درست کرده‌بود، من نشسته‌بودم ورِ دلِ بابا. ماشینا میومدن و می‌رفتن، داشتم به پست نسترن فکر می‌کردم که نوشته‌بود واسه خودتون یه نقطه ویرگول بذارین، بگین My story isn't over yet و ادامه بدین. قبل‌ترش چه‌قدر جمعه بود و چه‌قدر هنوزم همه چی ساکت و راکده. نمی‌خوام زندگیم بوی مرداب بگیره. قبل‌ترش تا ساعت پنجِ صبح بیدار بودم. میم می‌گفت می‌دونی، خسته شدم از معمولی بودن. سرمو خیلی جاها کردم که معمولی نباشم اما نشد. دستام داشتن تایپ می‌کردن اصن مگه معمولی بودن چشه؟ ته دلم اما می‌دونستم یه جاهایی دیده نشدن خسته‌ت می‌کنه، دوست داری وقتی یه جایی کسی اسم تو رو می‌گه بعدش یه فکر قشنگ هجوم ببره به ذهنش و بگه عه همونی که خیلی مهربونه؟ خیلی دوست‌داشتنیه؟ خیلی موفقه؟ خیلی چی؟ راستی تو چی می‌گی در مورد من؟ تو که هر وقت کسی ادعاش بشه خیلی منو می‌شناسه، می‌تونی لبخند بزنی و ته دلت بگی اما نه به اندازه من. میم می‌گفت خسته شده از جنگیدن؛ می‌گفت اصن گور باباش، من راضی‌ام. من؟ لعنت به من.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان