هی بخواهیم و رسیدن نتـ .. آره خلاصه.

تا میایم فکر کنیم خودمونو پیدا کردیم، می‌بینیم عه؟ باز برگشتیم سر خونه اول. از تکراری نوشتن خسته‌شدم؛ از چشمک زدن به رویاهام؛ از دست رو دست گذاشتن؛ از این‌که یه روزی این کمال‌گرا بودن منو می‌کشه. یه مدت پیش میم.ح نوشته‌بود اومدیم زندگی کنیم دیگه، وگرنه که سمفونی نُه بتهوون رو بزنن و شمع‌های تنهایی رو خاموش کنیم و بریم اصلا. نمی‌دونم شاید میم.ح قشنگ‌تر نوشته‌بود؛ خیلی به نگاه خوبش غبطه می‌خورم می‌دونی؟ به پنجره‌ای که ازش دنیا رو می‌بینه، به هنرمند بودنش، به واقعی بودنش، به هنرمندِ واقعی بودنش. به پیچک‌های سبز آویزون از زندگیش. هر چند وقت یه بار می‌گردم توی اینستاگرام و آدمایی مثل میم.ح رو پیدا می‌کنم. آدمایی که هنوز نگاهشون به دل خودشونه، حواسشون به همه چی هست، آدمایی که هنوز درگیر و جو زده نشدن. یه بار بهش گفتم چرا پیج قبلیت رو ول کردی؟ من واقعا اون‌جا رو دوست داشتم. برگشت و گفت ولش کردم چون خودمم دوسش داشتم، نخواستم خراب شه. می‌بینی؟ من به زندگیِ به ظاهرْ رنگی و لاکچری مردم حسودی نمی‌کنم، دلمم نمی‌خواد. حتی اونایی که واقعا کیف می‌کنن تو زندگیشون. من هیچ چیز مردم به هیچ‌جام نیست حقیقتا. اما اون‌قدر خودم رو بابت نگاه و طرز فکری که ندارم سرزنش می‌کنم که خدا می‌دونه فقط، بابت چیزی که می‌تونستم باشم و نیستم. راهش این نیست می‌دونم. می‌دونم اما این روزا افتادم رو دور پشیمونی و.. برخلاف همیشه این بار امید نداریم.

+میم.ح یکی از دوستای دوستمه و اینستاگرامر اینا نیس. فالووراشم دویست و خورده‌ای نفرن.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان