از صبحِ یک 29 خرداد معمولی تا الآن

رسیدیم به روزایی که دلم می‌خواد یه لباس بلند نخی و خنک بپوشم و عینک آفتابی بزنم و موهامو جمع کنم و با دوچرخه برم دانشگاه و امتحان بدم؛ البته الآن که دارم فکر می‌کنم حداقل تو خیالم می‌تونم از امتحان دادن صرف نظر کنم! برخلاف اون چیزی که تو خیالم باهاش زندگی می‌کنم، تک تک جزئیاتش رو خودم می‌سازم و اون‌قدر نزدیکش می‌شم که اگه دستم رو دراز کنم می‌تونم بگیرمش تو مشتم، تو جهان واقعی اما مانتوی خنک مامان رو پوشیدم، تمام راه برگشت به خونه، رانندهٔ اتوبوس ماکان بند پلی کرد و داشتم فکر می‌کردم عجب انتخاب مناسبیه این "هر بار این درو.."، که متوجه درب اتوماتیک شدم. رسیدم به اون قسمت از مسیر که باید پیاده می‌رفتم و دیدم چه‌قدر حواس پرتم که هدفونی تو کیفم نیست، یا چه‌قدر بده که چون تنهام دلم نمی‌خواد سر راهم واسه خودم آب طالبی بگیرم. خانومه توی تاکسی زل زده‌بود به لاک‌هام و چند بار زیر لب گفت نچ، نچ! چمونه که دوست داریم به همه گیر بدیم؟ گفتم امتحان بزهکاری اطفال رو تقریبا با اطلاعات عمومیم نوشتم و امیدم به استاده؟ به قول تو "من که نوشتم، بقیه‌ش دیگه به استاد مربوطه." یه جا خوندم "من همیشه سعی کردم به کور سوی امیدی که دارم بفهمونم متوهمی بیش نیست، در حالی که مخفیانه بغلش کردم و ولشم نمی‌کنم" الان منم دقیقا همین. یکی از آرزوهامم اینه که تا جام چهانی بعدی خودم درآمد داشته‌باشم و پس‌انداز کنم و باهاش برم قطر! البته خیلی فانتزی طوره و قطر چندان جذاب نیست واسم، اما آرزوئه دیگه. رویا که مرز نداره، داره؟ راستی بابا امروز تصادف کرد، ماشین جانبازِ 40 درصد شده اما بابا حالش خوبه و خدا رو شکر. پرحرفیام رو بذارین پای این‌که جایی رو ندارم جز این‌جا.

پ.ن: گزارش وضعیت:

آآآبی
۰۷ تیر ۲۱:۴۹
چهار ساله دیگه با نامزدم قطر میبینمت
میخونیمتون پایدار باشید
پاسخ :
ان‌شاءالله *__*
آفتابگردون ...
۳۱ خرداد ۱۸:۵۰
اقا منم لباس نخی بلند گل گلیمو میپوشم میام :)
از هر دری سخنی نوشتنت را می دوست! 
خلاصه در جریان باش:)
پاسخ :
کجا؟ قطر؟ :دی
چشمانمان قلبی می‌شود برای آمدنتان *_*
منم می‌دوست منتها بقیه ندوست و حوصله‌شون سر رفت! من هنوز قطر نرفته فارسی بلد نبود! :دی
مچکرم و ماچ :*
tahi :D
۳۱ خرداد ۱۷:۲۸
یه چندباری اون رویا لباس خنک و دوچرخه و اینا تجربه کردم 
بهترین و لذت بخش ترین و جذاب ترین حرکت واسه ی تابستون دوچرخه سواریه اونم با لباس نخی و عینک افتابی و البته،قبلش یه ضد افتاب خوب هم زده باشی که بعدا شبیه شیر کاکائو نشی :))))))
لعنتی این خانومای فضول ازشون متنفرم 😐 خیلی سعی کردم کلمه بهتری پیدا کنم اما نشد!واقعا نمیدونم چرا عادت دارن به دخالت کردن و قضاوت کردن و برتر دیدن خودشون نسبت به بقیه!بعد خیلی دوست دارم بدونم واقعا لاک پسری رو تحریک میکنه؟اگر تحریک میشه متاسفانه با رنگ ها مشکل داره و احتمالا دنیا رو سیاه سفید میدیده و یهو با دیدن لاک دست ما چشمش به روی دنیای رنگارنگ باز میشه!😑
قطر نه نه بیا چهارسال بعدترش بریم جای دیگه😅 D:
ماشین طوری نیست،مهم خودشونن.
راحت باش اگر بنا باشه توی صفحه شخصی خودت راحت نباشی کجا میخوای راحت باشی پس!D:
پاسخ :
من بیشتر از این که شبیه شیر کاکائو شم شبیه لبو میشم :دی اما می‌ارزه :')
خودشم یه لاک معمولی بود، خیلی زننده و پر رنگ و اینام نبود! وااای هلاک سیاه و سفید دیدنشون شدم 😂😂😂
آقا بذار اول بریم قطر ببینیم چه خبره، برا ۴ سال بعدش تجربه کسب می‌کنیم و میریم بلاد کفر =))
دیگه بیش‌تر ازینم بخوام راحت باشم... :دی اما چشم :)
آسـوکـآ آآ
۳۱ خرداد ۱۳:۲۶
فقط وضعیتت که مشابه وضعیت منه :دی
پاسخ :
هشتگ درد مشترک :دی
آآآبی
۳۰ خرداد ۱۶:۳۹
به رویاهاتون برسین
پاسخ :
امید داریم
ستوده ••
۳۰ خرداد ۱۵:۱۴
 من دلم پر میزنه واسه پوشیدن دامن نخی بلند گلگلی با شومیز و موهایی که بواسطه ی باد کم رق تابستونی تکون میخورن :)))

پاسخ :
آخ آخ..
نگو =)))
میم کاف
۳۰ خرداد ۱۳:۱۱
چه رویای خواستنی داری^_^

پاسخ :
شمام بیا بریم دور هم باشیم :)
پر ِ بنفش
۳۰ خرداد ۱۱:۱۳
خود کتابخونه که ساکته بابا. وسط درس خوندن که میخوای بیای بیرون استراحت کسی نیست خیلی بده ): بعد اینجوری من نمیتونم زیاد بمونم! ):
پاسخ :
آهان! احتمالا بری خوابگاه اینا بهش عادت کنی!
پر ِ بنفش
۳۰ خرداد ۱۰:۰۲
مماااچ بک! :)
بابا بنویس٬ از هر دری سخنی بنویس. از هر سخنی هم دری بگشای عصن. :دی
من خیلی ضعیفم تو این‌مورد. درحدی که کتابخونه تنها رفتن و‌درس خوندن هم سخته برام!!!
پاسخ :
:))
چشم آقا :دی
:|| تمرین بکنیم‌ پس! دیگه کتابخونه که تنهایی راحته، اگه چند نفره برین تمرکزی نمی‌مونه برا درس خوندن! :|
پر ِ بنفش
۳۰ خرداد ۰۷:۱۹
این قضیه که آدم تنهاست و خیلی کارارو نمیخواد تنهایی انجام بده واقعن خیلییییی بده. چرا ما آدما اینجوری ایم -.-
اون جمله هه چی بود؟ پرحرفی و اینا :/ خوبه قبلا راجبش حرف زدیم! -.-
پاسخ :
آره تو جواب گیلزاد شرایطش رو نوشتم. اما خوبه آدم دست خودشو بگیره ببره کافه اینا :)
منظورم این پستم بود که رسما از هررر دری سخنی بودش :دی
+ماچ :*
گیلزاد
۳۰ خرداد ۰۱:۲۲
اون لباس بلند خنکا رو اخ پایممممم :(( تازه کلاهم میشه گذاشت :ایکس 
الی ازینا که تنها چیزی نمیخورن یا اون لحظه نمیخواستی تنها باشی و اب طالبی بخوری؟
منم پنکه خفن و قدیمی که متولد ۶۴ رو اوردم اتاقم باهاش کیف میکنم :دی فقط یه حجمی بی قواره عه و جا گرفته کلی که اهمیت نداره :))
پاسخ :
آره می‌خواستم بنویسم کلاه بعد دیدم ممکنه موهام اون زیر عرق کنن و دیگه ننوشتم :دی
نه می‌دونی ازین آب‌میوه فروشیای کنار خیابون بود، یه جوری اومد به نظرم اون لحظه که تنهایی برم آب طالبی بگیرم و بعد تو خیابون راه بیفتم و هورت بکشم :دی ینی نیاز داشتم یه نفرم پیشم باشه که دوتایی هورت بکشیم :|  :دی
من با پنکه سر درد می‌شم اما هر جا پنکه ببینم می‌رم این‌جوری می‌گم آاااا :) حالشو ببر توام :))
آرزو ﴿ッ﴾
۳۰ خرداد ۰۱:۱۷
دلم می‌خواد بعد امتحانا تا چند روز جای گربه‌هه باشم!
این جمله‌ای که درباره‌ی کورسوی امید نوشتی رو بسی دوست و بسی منم همین‌طور! :)
و خدا رو شکر که پدرت خوبه. همیشه خوب باشین :)
پاسخ :
من کلن یه ماه جای گربه‌هه باشمم مشکلی ندارم!
:)))
مچکرم آرزوی نازنینم :*  خونواده توام همینطور ان‌شاءالله.

جناب قدح
۳۰ خرداد ۰۱:۱۰
بابا خوبن ؟
پاسخ :
بله خدا رو شکر :)
جناب قدح
۳۰ خرداد ۰۰:۴۴
سلام :)
پاسخ :
سلام!
tiktik tiki
۲۹ خرداد ۲۳:۱۶
باورت میشه داشتم خط اولو میخوندم گفتم چرا داره توی خیالش میره امتحان بده؟!بره یه جای بهتر با اون خنکای تابستونی:)))

اتفاقا اول جام جهانی داداش منم میگف جام بعدی منم میرم حتی قطر!منم گفتم عه منم میام ولی بعداا یادم اومد اون موقعم دارم امتحان میدم و یکسال دیگه از درسم مونده😒

خداروشکر بابات سالمه و خب اون پول درست کردن ماشینم شاید زیاد باشه ولی سلامتی وصدقه سر همه اعضای خانواده
پاسخ :
دیگه امتحان داشتن رفته تو خونم :( تو خوابم امتحان می‌بینم :| حتا امتحانای دوران دبیرستانو می‌بینم!
یه سال مونده باشه خب. شاید هماهنگ شد و رفتی. خدا رو چی دیدی :)

آره بابا ماشین داغون شه هم فدای سرش. مچکرم :*
عارفه ...
۲۹ خرداد ۲۳:۰۹
متاسفانه باصندل اصلااوکی نیستم.
جرم شناسی ۲مه!سخت نبودمن بلدنبودم 
ولی خوب دیگه ازاین به بعدهمه چی دست استاده!
پاسخ :
ای بابا! گرمه عارفه گرررم :/
آهان. امیدوارم آبرومندانه پاس کنی :)
Hope ful
۲۹ خرداد ۲۲:۳۱
چه اتوبوس های شهرتون لاکچری ان😬 آهنگ پخش میکنن😹
پاسخ :
استثناعا این راننده جوون و خیلی خوش ذوقه! :دی همیشه تو این مسیر آهنگای نسبتا شاد و به اصطلاح تو ماشینی پلی می‌کنه :) حتا اگه آهنگ رو دوست نداشته باشمم خوش‌حال می‌شم من :)
یک دیوانه
۲۹ خرداد ۲۲:۰۴
دیروز به امین میگم من هنوز تو جو ماه رمضونم میترسم بیرون چیزی بخورم، خیلی تاثیر گذاشته روم؟ :|
اتفاقا هر دو دایی منم یکی پس از دیگری جدیداً تصادف نمودن [قانون هر ایرانی یک مال ما بدتره :|]
پاسخ :
علی دقیقن منم :| حتا منتظرم اذان رو که گفتن مامانم صدام کنه واسه افطار :دی
خوبن الان؟ این قانون رو خیلی استفاده می‌نمایی لعنتی :دی
+دیدی دارم با گیف زخمیتون می‌کنم؟ :دی
عارفه ...
۲۹ خرداد ۲۲:۰۲
الی منم امروزامتحان جرم شناسی داشتم.یه سوال بلدنبودم!
باتیکه ی بلندونخی موافقم.بلندونخی وکوتاه...:)
پاسخ :
چه جالب دوستای منم جرم‌شناسی داشتن امروز و می‌گفتن سخت بوده!
من کلن با هر چیز خنکی اوکی‌ام + صندل لطفن :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان