۶ تیر

به پیشنهاد آبان زنگ زدم حرم امام رضا و اون‌قدررر گریه کردم که حالم بهتره الان. تسلیم شدم. شاید یه روز دیگه یه جای دیگه بازم بجنگم اما الان نه. تابستون طولانیه و قراره کلی کتاب بخونم و فیلم ببینم و خوش باشم. بهش پیام دادم و نوشتم نمی‌شه، گفتم باید به یکی می‌گفتم و کی بهتر از تو. خدایا شکرت که هست؛ که باعث می‌شه حداقل به فکر دوباره جنگیدن باشم.  شنبه آخرین امتحانمو می‌دم و پرونده این ترم بسته می‌شه. زندگی ادامه داره و نمراتمم خوبن. همین :)

+

بذارین بمیرم من :)))) الان شده ۶۴ تا پیام و داره سعی می‌کنه خوشحالم کنه. جدی بذارین بمیرم :)

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان