درخشش ابدی یک زن پاک

دایی من پزشکه و از یه کشور اروپایی مدرکش رو گرفته؛ تحصیلات مامان من در حد ابتدایی‌عه اما یکی از قوی‌ترین زن‌هایی‌عه که تو عمرم دیدم. مامانم اینا تو روستا زندگی می‌کردن، یه روستای خیلی نزدیک به شهر که مردمش تفکر مرد سالار داشتن و سه تا دایی‌هامم درس خوندن و زندگی خیلی خوبی دارن الآن، اما مامانم و سه تا خاله‌هام نه. البته اونا هم زندگی خوبی دارن اما من همیشه تو نگاه مامانم حسرت دیدم، حسرت این که کاش می‌شد تو درس‌ها کمکمون کنه. ابتدایی که بودم دوست داشتم مامانم ازم درس بپرسه اما اون معمولا روی سوالا رو اشتباه می‌خوند، براهمون من هم روی سوال رو حفظ می‌کردم و هم جوابش رو. اگه مامان کلمه‌ای رو اشتباه می‌خوند من بهش می‌گفتم و اونم از اول می‌خوند. یه بار سوم دبیرستان که بودم، معلم عربیمون همسایه‌ی داییم اینا بود. سر یه موضوعی گفت راستی مامانت مدرکش چیه؟ گفتم هیچی؛ من بودم و آرزو و معلم عربیمون. گفت هیچی ینی چی؟ گفتم ینی تا پنجم ابتدایی خونده فقط، باورش نمی‌شد اصلا. خوب یادمه این جمله‌‌ش که گفت اما اصلا بهش نمیاد، قدر مامانت رو بدون. می‌دونی، من همیشه خجالت کشیده‌بودم از این موضوع، از این واکنش بقیه. اما امروز یهو یاد این افتادم و دیدم خیلی وقته خجالت نمی‌کشم؛ چون مامانم من رو مستقل بار آورده، چون اسیر اون تفکر نشده، من رو با فکر "دختر مال مردمه، درس بخونه که چی" بار نیاورده. شونصد بار زمین خوردم، پشت کنکور موندم، همراه با دانشگاه برا کنکور خوندم، هزار بار اشتباه کردم، اما مامانم دور وایستاده و گفته پاشو.

امشب که گفت قرار بود یکی از کتابات رو بدی من ببرم بخونم، چی شد پس؛ انگار که آسمون شب پر ستاره رو داده‌باشن به من. رفتم رویای تبت فریبا وفی رو واسش آوردم و گفتم اینو بخون مامان. یکی از کتابای رنگ‌آمیزی بزرگ‌سالانم رو دادم بهش؛ ذوق رو تو چشماش دیدم میدونی؟ همیشه غصه می‌خوردم که چرا مثل بقیه، خونواده من هری پاتر ندادن دستم، چرا اصرار نکردن برو کلاس زبان، چرا گذاشتن سال‌های نوجوونیم با سریال‌های مزخرف هدر بره؟ همیشه عصبی بودم، از این که خودم باید یه چیزی رو ببینم و بفهمم خوبه و بیام بگم منم می‌خوام مامان، شما که حواستون نیست. اما امروز می‌دونم تقصیر مامانم نیست. اونی که بلد نبود روی سوالای اجتماعی چهارم دبستانم رو بخونه حالا ازم کتاب می‌خواد واسه خوندن. حالا می‌گم مامان روغن آرگان بگیریم از اینترنت واسه موهات، می‌گه من بهت اعتماد دارم اگه خوبه بگیر. بعضی آدما زندگی رو دو-هیچ عقب شروع می‌کنن اما نمی‌بازن، چون اونا مامان منن. چون تقصیر خودشون نیست و باید حرف بزنی باهاشون، چون ذاتشون قویه، راه رو بهشون نشون بدی ازت جلو هم می‌زنن؛ چون اونا مامان منن.

شب گرد
۰۶ مرداد ۱۸:۱۸
قلم خوب و تاثیر گذاری دارید. درود... خداوند به همه اعضای خانواده تون سلامتی و طول عمر بده
پاسخ :
مچکرم از لطفتون. ان‌شاءالله خونواده‌ شمام همیشه سالم باشن.
محبوبه شب
۳۰ تیر ۱۹:۲۵
خدا مامان عزیزت رو زیر سایه امنش حفظ کنه
پاسخ :
ممنون محبوبه، خدا خونواده‌تو حفظ کنه واست :)
Poker Face
۲۵ تیر ۱۷:۵۴
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
خودم میام ***** میبینمش اگه تا اون زمان ***** بودی😁😂
پاسخ :
شهرم رِ لو نمیدادی خوب میشد :دی
ایشالا *_*
Poker Face
۲۴ تیر ۱۲:۱۹
:دی
ولی نمیشه تو مامان شدی بچه‌تو منم ببینمش؟😂😂😂 از نزدیک؟ حس میکنم خیلی گوگولی میشه
پاسخ :
مائده =))))))))
آره میارم ببینیش :دی
tiktik tiki
۲۳ تیر ۲۱:۱۹
مامانا عشقن
مامانتو چه خوب واسمون گفتی😍
پاسخ :
آره واقعن.
مرسی تیکی :*
Poker Face
۲۳ تیر ۱۵:۱۰
خب برا همین نمیخوام مامان شم ک یهو نظرم عوض شه :دی!
پاسخ :
:دی حالا خیلی زوده واسه این حرفا :)
| Avonlea |
۲۳ تیر ۱۲:۰۷
چقد عجیب فوق العاده بود این پست.
پاسخ :
مرسی سارای قچنگ *_*
:)))
Poker Face
۲۲ تیر ۲۱:۰۹
نسل مامانای ما جدن برا تربیت خوب بودن
الان تو این نسل ک من خودم اولا حاضر نیستم بچه بیارم، دوما حاضر نیستم از وقتی ک میتونم بذارم واسه پیشرفتم بذارم واسه بچه!
پاسخ :
گفتی حاضر نیستی از پیشرفت خودت چشم‌پوشی کنی و وقت بذاری واسه پیشرفت بچه، باید بگم که این جاست که میگن بذار مامان شی میفهمی :)
Poker Face
۲۰ تیر ۱۴:۴۹
مامانامون مامانای خوبی بودن، قوی و قدرتمند اومدن بالا و بنظر من برای ماها هم تربیت درستی داشتن، کاش ماهم بتونیم نسل خوبی تربیت کنیم 
پاسخ :
ماها آگاهیمون بیشتره، زن‌دایی من متولد آخرای ۶۹ عه. یه‌جورایی دیگه دهه هفتاد محسوب میشه و خیلی خوب داره تربیت میکنه بچه‌ش رو. خیلی میخونه در موردش و این باعث میشه بهتر از نسل مامانامون از عهده تربیت بربیاد. البته بازم تسل مامانای ما یه چیز دیگه‌س :)
___ سلوچ
۲۰ تیر ۱۰:۴۴
بغضیدیم
مامانت جای خود
چه باشعوری تو

من احتمالا نقطه عکس تو قرار داشتم اما حسرت خوردم بهت الان
پاسخ :
حسرت وقتیه که طرف مقابل یه چیزی بیشتر از تو داشته باشه. من که "همان خاکم که هستم"
خوش‌به‌حالت اگه نقطه عکس من بودی..
+ببین کی برگشته و وبلاگ زده :))))
گیلزاد
۱۹ تیر ۱۴:۴۸
مامان منم تحصیلات بالایی نداره ولی همه فکر میکنن داره از بس اطلاعاتش زیاده از بس گوش میده میبینه و میخونه برای خودش مطالب رو. من هنوزم دوست دارم بجای گوگل از مامانم بپرسم یا گاها یه مطلبی میبینه ذوق میکنه باهام به اشتراک بذاره منم بدونم شاید شنیده باشم ولی تعجب میکنم ذوق میکنم چون تنها راه های باقی موندن که حمایت شه و ادامه بده.بابای من و بابابزرگم اینا که نذاشتن :( 
 
ولی ها واقعا سواد و شعور و رفتار اجتماعی و اینا هیچ ربطی به مدرک نداره.من که عمیقا بهم ثابت شده چه تو اطراف چه برای برنامه های موسسه که میرفتیم خونه های مردم کاش مامان هامونم اینو عمیقا باور کنن رها باشن :(
پاسخ :
آخییی :)))) مامان گوگلی :))) خدا حفظشون کنه :-*

می‌دونی دیگه یه عمره احساس کمبود کردن، سخته اینو بپذیرن.
tahi :D
۱۹ تیر ۱۱:۲۳
و بازم نوشته های جذاب الی!
مامانت شبیه مادرمه با این تفاوت که مادر من یکم بیشتر وقت پیدا کرد برای درس خوندن.
تو مسیرهای دیگه ای قدم گذاشت الان یه طراح حرفه ای شده.
زیاد از طرفش دلسرد شدم زیاد هم دلگرم!
مادرم نمیتونه پشتیبان و حل کننده و کمک دهنده ای برام باشه اما همین که هست رو دوست دارم.
زیاد پیش هم نبودیم،زیاد پیش هم نیستیم،اما توی قلبم حس میکنم با اینکه افکارمون از هم دوره اما قلبمون نزدیکه.دوتا ادم متفاوتیم که میتونم بگم عاشقشم.
این پستت منو به فکر کردن مجبور کرد :).

پاسخ :
و باز هم کامنت‌هایی که خنده بر لبمان می‌آوردند :))
ببین خاله‌ها و مامان منم همینطور! مامانم آشپزیش فوق‌العاده‌س و معمولا مهمونی‌ای مراسمی چیزی باشه تو خونواده مامانم راه میندازه همه رو. یا خاله‌م خیاطیش خیلی خوبه و معمولا واسه خودش و دخترش لباس میدوزه.
دقیقا منم مث تو. هیچ وقت رابطه‌مون جوری نبوده که خیلی صمیمی باشیم و من همه چی رو بهش بگم. کلا من معمولا به کسی نمیگم :)) اما همین بودنش دلگرمی خیلی بزرگیه.  خدا حفظش کنه واست :)
چه خوب که به فکر کردن وادارت کرد ؛)
آآآبی
۱۹ تیر ۰۹:۴۵
سلام خدا حفظ کنه و قدذشو بدون آفرین که خجالت نمیکشی این پستت بیشتر از همممممه ی پستایی که خوندم ازت به دلم نشست
پاسخ :
سلام. ممنون. خودم اینو بیشتر از بقیه دوست دارم انگار :))))
life around me
۱۹ تیر ۰۶:۳۰
تفکر مترقی به سواد نیست واقعا...من پدربزرگ کاملا بی سوادی داشتم که تمام عمرش توی روستا زندگی کرد ولی از نظر فکری با یه پروفسور برابری میکرد.جدای از هوش عجیبی که داشت که من مطمئنم اگه سواد داشت شخصیت معروف و برجسته ای میشد،به شدت هم روشن فکر و امروزی بود.
مامان قشنگ تو هم همینطور:)
پاسخ :
اینا رو که داشتم می‌خوندم یاد اون پستایی افتادم که از روستا و خونه‌شون نوشته‌بودی و مزه قشنگش رو حس کردم :) خدا رحمتشون کنه پدربزرگت رو.
ژن خوبش به تو هم رسیده به هر حال :)
تیردخت :)
۱۹ تیر ۰۱:۵۵
چقدر این نوشته ات به دلم نشست ...خدا حفظشون کنه ...
پاسخ :
چقدر خوشحال شدم که اینو گفتی :) ممنون خیلی و امیدوارم خونواده تو هم همیشه سالم باشن..
پرواز ...
۱۹ تیر ۰۱:۱۳
الهییییی *_*
خدا مامانتو حفظ کنه الی ، ان شالله همیشه سالم و سلامت باشن :)
پاسخ :
پرواز جانم :))))
مرسی مرسی مرسی :-* خدا اهل منزل رو هم حفظ کنه واست :)
همدم ماه
۱۹ تیر ۰۰:۲۳
خدا حفظ کنه مادرت رو :) 

پاسخ :
مرسییی همدم :-*
خدا خونوادتو حفظ کنه واست :)
یک دیوانه
۱۹ تیر ۰۰:۲۲
عخی *_* :))) سایه‌شون مستدام :]
و من چقدر اذیتش میکنم... و نمیدونم چیکار کنم جداً ):)
پاسخ :
مرسی علی :))
منم اذیتش میکنم بابا :-" اما خب :دی
خدا حفظشون کنه :)
لیمو جیم
۱۸ تیر ۲۳:۴۶
بدون شک همچین مادرهایی قابل افتخارن , حتی فرلتر از توانشون هم کمک میکنن
خدا حفظشون کنه :)
پاسخ :
در واقع باید باهاشون حرف بزنی تا قانع شن، البته گاهی وقتا هم نمی‌شن اما خب :)
ممنون و خدا خونواده تو رو هم حفظ کنه.
آرزو{لبخند}
۱۸ تیر ۲۳:۴۰
چه خوب بود دیدن اسمت بین وبلاگ‌های بروز شده و اومدن و خوندن این پست :)
خدا حفظ کنه مامانت رو واست :))
پاسخ :
نظرت هم لبخند آورد رو لبم :)
مرسی مرسی :))))
من ...
۱۸ تیر ۲۳:۳۰
از همچین مادری قوی و مستقلی این دختر قوی و مستقل برمیاد
پاسخ :
هم من و هم مامانم مچکریم :))
** دلژین **
۱۸ تیر ۲۳:۲۷
الهییییی 
خدا حفظشوووون کنه 😍😍😍
پاسخ :
دلژین :))))))
مرسی مرسی :-* خدا اتاق فرمون شمارم حفظ کنه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
قالب: عرفان