وقتی یه دختر دبیرستانی بودم خیلی دلم می‌خواست با همه کلاس دوست باشم و آدمای زیادی دور و برم باشن؛ شاید تو عالم خودم فکر می‌کردم این‌جوری آدم محبوب‌تری‌ام. از یه طرفم از آدمایی که دور و برشون شلوغ نبود و روابط کم اما عمیقی داشتن، خوشم میومد. تا این‌که سال‌ها گذشت (خودمم باورم نمی‌شه چهار-پنج سال از تموم شدن مدرسه گذشته باشه) آره سال‌ها گذشت و من عوض شدم و ترجیح می‌دم دو سه نفر فقط دور و برم باشن اما تا تهش دوست هم بمونیم، دلم گرم باشه به همین تعداد و بتونم روشون حساب کنم. الان از اون دو سه نفر که من یه قسمت از حرفام رو می‌تونم بهشون بزنم فقط دو نفر رو دارم که یکیشون دوستمه فقط، قضیه نفر دوم رو هم که بارها این‌جا نوشتم.

بر همگان شاید واضح و مبرهن نباشه، اما روزای خوبی رو نمی‌گذرونم و مهشید دو، سه هفته‌س برگشته خونه‌شون و خیلی کم‌تر می‌تونم باهاش حرف بزنم و وابسته بودن به کسی/چیزی واقعا باگ خلقته. نفر دوم هم درگیر کارای خودشه و یا نمی‌تونم چیزی بهش بگم، یا دلم نمی‌خواد بگم و ناراحتش کنم.

همین چند وقت پیش که ناراحت می‌شدم، ناراحتیم عود می‌کرد و می‌زد به زبونم و حتما جایی می‌نوشتم، اما الآن انگار دست و بالم رو بسته باشن. دلم واسه الکی خوش بودن تنگ شده حقیقتا؛ به خودم می‌گم خب الآن چی بهت بدن خوشحال می‌شی؟ خودم سرشو بلند می‌کنه و می‌گه هیچی. بعد هی سوال پشت سوال که حتی این؟ حتی...؟ حتی‌تر...؟ آخرش خسته می‌شم و خودم رو به حال خودش رها می‌کنم. می‌گم می‌گذره دیگه؛ فعلا "رنج رو باید احساس کرد"

+می‌دونم خوندن افسردگی و ناراحتی و ناله هیچ جذابیتی نداره، منم هیچ اصراری ندارم چون به قول ضحا همتون رهگذرید، حتی حتی حتی اگه فکر میکنین صمیمی‌ام باهاتون. من هر چند وقت یک بار دنبال کننده‌های جدید رو چک می‌کنم که اگه وبلاگ خوبی بینشون پیدا کردم، بخونمش. وگرنه که اصلا نمی‌دونم کی رفته، کی مونده. این روزا آدمای دور و برمم مهم نیستن واسم چه برسه به این‌که به فکر این‌جا هم باشم. خلاصه که سخت نگیرین. همین.

این‌جا
این که به هر حال من باید اینجا چیزی در مورد وبلاگم بنویسم تا معرفی‌اش کرده باشم، کار را سخت می‌کند. چون هر جمله‌ای می‌تواند تصوری اشتباه درباره این وبلاگ به شما بدهد و مثل بقیه من هم ترجیح می‌دهم با دو خط معرفی نامه به تصور خاصی نرسید. همین، فقط وبلاگ داشتن تجربه‌ای به شدت دوست داشتنی‌ست برای من.
پلاس
قالب: عرفان